تبليغاتX
قاصدک




قاصدک

صبح پنجره رو باز ميكنم وچشم مي دوزم به مه.. به خيابوني كه به خاطر مه

ديده نميشه !!به وسايل بازي مجتمع مسكوني كه... تار و گنگ و مبهم. زمستان؛ حقیقت ِ
زندگی است. شيشه هاي عينكم مه مي گيره ؛‌خيلي وقت است «آاه » كه ميكشم شيشه هاي عينكم

مه مي شود....باید تمام «آه» ها را بلعید تا دیده ها تار نشود. بشود راه را دید
چاه را دید… هرچه «آه» بیشتر، «مه» بیشتر.... به محوطه دانشگاه

ميرسم استخوانهایم را تسلی میدهم که بالاخره گرم می شوی. اصلا روزگار ِ ما
روزگار ِ تسلی است. تو گرم می شوی دلم آرام ميگيرد …. فلاني خوب ميشود

؛ فلاني خانه مي خرد ؛ ليلا خانوم بچه دار ميشود ؛ برادرم سروسامان

ميگيرد ؛ خواهركم حالش خوب ميشه ووو...

سالها پيش من فقط روبرويم را مي ديدم ؛ غربت را نمي فهميدم !غربت

زماني معنا دارد كه بتواني پشت سرت راببيني .دنياي ما ميدان

جنگ است ؛ بجنگي وزخم برداري ؛ روزي برد باتوست وفردا...

درد پيروز شدن يا باختن نيست درد اينست همين كه زمين خوردي

دستي تورا بلند نخواهد كرد...وفقط توكل بر او برايت مي ماند وبس!!

توكل دردت را تسكين ميدهد اما خاطرت را خالي نميكند....

اين روزها ياد گرفتم انسان تيشه به كوه نميزند خودش كوه ميشود...دشت بودن

واز ابتدا تا انتها معلوم بودن در روزگار ما ؛ كه هنر نيست...
هیچ کوهی معادن خود را سر دست نمی گیرد انسان بايد

. عمق داشته باشد! برای رسیدن به اوج باید تا قله پیمود، برای رسیدن

به طلا باید تا عمق کاوید. باید گوهری عمیق داشت که قلیلی به آن

دست یابند. نمک از فراوانی بی ارج است. طلا را به قلتش می خرند....

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 1:8 توسط عارفه |

حرفهای امشبم، از جنس هیچ شب دیگری نیست و از جنس هیچ حرف دیگری نیز هم
مقدمه ندارد، موخره ندارد، نتیجه ندارد، سلسله ندارد. فقط یک قطعه از سمفونی
روزگار است. همین

انگار تمام این روزها چیزی بر سینه ام سنگین است

دلم میخواهد سرم بلند باشد در
برابر تمام باورهایم… دلم می خواهد… خدایا…، دلم! خدایا… ایمانم…!

امروز فکر میکردم، چقدر ظرفمان کوچک بود. چقدر تاب ِمان کم بود… ظرفمان ظرف
نبود، فنجان بود! ما در فنجان، زندانی بودیم… زندگی در فنجان یعنی غصه خوردن
برای پول، گلایه کردن از زندگي، چرتکه انداختن که كي كار پيدا ميكنم وكي با این ...
زندگی در فنجان ؛ یعنی ماتم گرفتن شب امتحان برای فردا صبح
که هم امتحان دارم وهم ؛وقت ندارم که درس بخوانم! زندگی در فنجان یعنی
غصه خوردن برای طعنه های فلانی و بهمانی؛ برای حرفهای این و آن و

چقدر در این چند ماه، همه چیز عوض شده است، چقدر بزرگ شدم و تا بزرگتر شدن
چقدر راه است هنوز، واقعا قبل از این امتحان، درد را نمی فهمیدم انگار. چرا...

بیمارستان، از گورستان تلخ تر است. گورستان یعنی فراغ، اما بیمارستان فراغ
دارد، درد دارد، جیغ دارد، سوختن دارد، بدتر از همه، التماس دارد… بیمارستان
یعنی کارخانه ی بیمار سازی. انگار هر دری که باز می شود، دهان اژدهایی است که ترا
می بلعد. از درش که وارد میشویم انگار تمام دیوارهایش دارند زار میزند. مردمانش دو
دسته اند: یک دسته آنان که به مانند اهالی حشر، سرگردان و پرونده به دست در باجه
های حسابداری دست به دست می شوند. یک دسته آنها که بی رمق و درد دار، یا به صندلی
یله داده اند یا سرشان را در دستانشان حبس گرفته اند....

من ؛ یک آدم خیلی معمولی ام… کسی که نه نگاهش نفوذی دارد و نه صورتش نوری… نه صدایش! ... یک انسان میانه ام، که نه دلم مانند
این روستائیان پینه به دست، پاک و بی غش است که یک یا رضا بگویم و حاجت بگیرم، نه علمم
مانند این علماء ربانی است که نان معرفتم را بخورم.

درد باید در دل بماند… اگر جلوی چشمان
را بگیرد، زبان را یاغی می کند. ما انسانها، زمانی کمر خم میکنیم که باری را که به
ما مربوط نیست، بر دوش خود می گذاریم. ميدانم «او» قبل ازمن ؛
خدا داشته است…..

کلمات تمام شد و درد نه… صبر تمام شد و
امتحان نه… حوصله نوشتن سر آمد و رنج ؛ نه!!!

تاوان است
یا امتحان؟ روزگار میخواهد دشنه را به استخوان برساند انگار، یکی این
روزگار نانجیب را حالی کند، قلب استخوان ندارد لامصب! چه بنویسم آخر؟ چه
بگویم؟ نوشتن نمیخواهد، این پست را نباید بخوانی، باید بفهمی… چشمانت

آتش بگیر، تا که بدانی چه می کشـــم

احساس سوختن به تماشا نمی شود!

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 1:6 توسط عارفه |


آخرين مطالب
» گم شدن در مه...
» زندگی درفنجان!
» کوچه قدیمی...
» خاطره من ازشما...
» سیب همان سیب...
» تولدم مبارک...
»
» حقیقت یاواقعیت؟
» پاییزی ام...
» من فقط آرامش ميخوام...

Design By : Pichak