تبليغاتX
قاصدک

سلام به همه ی کسانی که توی این18 ماه قاصدک منو تنها نذاشتن وهمراهیم کردن بانظرات وانتقادات وپیشنهادات قشنگ شون .......... واقعیتش سال قبل از شهریور ماه  حدود هفتصد تا دست نوشته از خودم توی یه سی دی جمع کرده بودم وتصمیم گرفته بودم توی همچین روزی که قراره برم (...)     !!!!!!!!! ورفتنم ، وبرگشتنم دست خداست........... به دست ابجی مهربونم بدم که بعد رفتنم ولااقل تا تولد هفت سالگی قاصدکم بسته نشه وهمچنان فعال بمونه  ..................

اما همون خواهر مهربونم وعزیز دلم حتی تولد یک سالگی قاصدکم رو یادش نبود .......درحالی که اون بیشتر واما بهتر از همه میدونست قاصدک برام خیلی مهمه !!!وشایدهم چون فکر می کرده قاصدک واسه کس دیگری فعالیت میکنه...وشایدهم دلیل دیگه ای واسه خودش داشته باشه...............اما در هر صورت همون روز سی دی رو که باتمام وجودم نوشته بودم ، شکستم ودیگه نوشتن رو ترک کردم ...........!!!!!!!!!الانم که این پست رو میذارم اگه عمری باقی بود که بعدازحدود یک ماه که حالم بهتر شد قراره برگردم ودرخدمتتون باشم وامیدوارم که بازم مثل سابق تنهام نذارید.......

 واگرهم که برنگشتم  این پستم میشه پست خداحافظی..............وقاصدک هم با خودم .............تموم میشه!!برای همیشه عارفه وقاصدک خبرای خوش زندگیش هردو باهم به آخر خط زندگی می رسن ویه نقطه ته خط ..............

 ودوست دارم همه تون حلالم بکنید وبرا برگشتنم دلم نمی خواد دعا کنید دوست دارم دعا کنید که اگه رفتنی ام  اول پاک بشم وبعد خاک.................

 وامایه چیزایی هم هست که اگه......... روزی گذرش از این طرف ها بیافته وبیاد!!!!که البته  بعید میدونم ............بیاد بخوانه خیلی چیزا در موردم دستگیرش میشه وشاید این دم آخری توانسته باشم جواب خیلی از سوالای توی ذهنش بدم ؛واوهم توانسته باشه حلالم بکنه تا برای رفتن سنگین نباشم.........  اما امیدوارم که بیاد...........

عزیز دلم ، گل من

یادت همیشه بهت میگفتم سعی کن که تو هیچ کاری نشه نوش دارو اما خوب ، لابد اینجوری صلاح بود که حتی نخواستی ...................حالا هم خیلی دیر رسیدی!

خیلی دیر رسیدی ، ای دوست !!! ( میگم دوست چون نمیدونم توی ذهنت ....درمورد من....چی میگذره!!! و شاید هم حتی حاضر نیستی اسمم برات یه دوست باشه .......شایدهم ..............خیلی دیر!!!

 

پیرهن سیاهت تنت کن !!

حتی اگه رفتنی هم که نبودم وبرگشتم !!!! اینو بدان  که عارفه مرد ، آبجی عارفت مرد.....!! عارفه وهمه آرزوهاش مرد ...........عارفه و تموم دلتنگی هاش تموم عشقش تموم اون چیزایی که حاضر بود به خاطرشون نفس بکشه و بمونه مرد  ....عارفه و ..

این دنیا به قیمت (..؟؟!) چیزای خیلی مهمی رو ازش گرفت ............

...

....

.....

ببین چه کردی با این دل

فکر کن فقط برای یه لحظه...

فکر کن ....خواهش میکنم ........

نذار دیگه ، بیشتر از این؟؟

فقط یه خواهشی که ازت دارم

حالا که دیگه زیر خاکم ؛ قبر منو بغل نگیر !!

حالا دیگه راحت شدی ،راحت راحت........

فکر کردی دارم به انتخابت توهین میکنم فکر کردی من ........آره تو حق داری من نامرد بودم  من بودم که خواستم برم وراهم گرفتم و رفتم این تو نبودی که ازم خواستی یا قانع کنم ویا قانع بشم !!!

حالا برو هرکاری می خوای بکن؟؟ دیگه قصه زندگی کوتاه عارفه به ته خط رسید .......توی این عمر کوتاه خیلی ها بهش ضربه زدن وگذشتن .........اما هیچ کدوم اندازه تو دلم نسوزونده بودن ، هیچ کدوم قد تو دلم ..............

واما یه چیز دیگه : چرا همیشه با اینکه خیلی بهت گفتم تنها پیش قاضی نرو ......ولی تو؟؟؟خدایش بگو اصلا فهمیدی اصل مطلبم توی نامه ی آخر چی بود ؟ فهمیدی برا چی ازت حلالیت خواستم ؟ فهمیدی چرا بهت گفتم برگشتنم به تو مربوط میشه که شرایط برگشت رو ..........شاید تو ظاهر جمله بهت گفتم (..) اما اصلا خواستی فکر کنی : برگشتن عارفه به چه چیزهای دیگه ای هم ربط داره

عارفه برمی گرده وقتی تو به(فقط تو ) خاطر این اشتباه ( اینکه یا باید مقابل اشتباهت سکوت میکرده ویا به خواسته ی خودت می رفته !!!!!!!1واما عارفه برخلاف قولی که بهت داده بود که تا آخرین نفس از زندگیش کنارت باشه ) مجبور شد قولی که داده بود رو بشکنه............ وبره! اونم به خاطر کی ؟ به خاطر چی؟ به خاطر خودت ؟ اگه هر کسی به غیر خودت ازم خواسته بود باور کن محال بود...........محال ................میدونم خیلی اذیتت کردم میدونم به خدا میدونم ، اما خوب هیچ کدوم از روی قصد نبود .........

عارفه برمی گرده وقتی از خانواده ات حلالیت بگیره که این موضوع رو میدونسته اما برخلاف یه دوست واقعی جلوی اشتباهت رو نگرفته و...وتوی تابستون 86 ........!!!

عارفه برمی گرده اگه خدا بخواد..............چون این یکی دیگه دست من وتو نبود چون عارفه می خواست اشتباهش جبران کنه وبرا رفتن حاضر باشه ............چون عارفه می خواست بفهمه اگه بخواد اشتباه سکوت کردنش  به جای اینکه همون اول اول همه چیزو بگه  .........اشتباه اینکه به جای اینکه از دوتا راهی که واسش گذاشته بودی رفتن رو انتخاب کرد و دم نزد..............اشتباه اینکه اولین شرط دوستی رو زیر پا گذاشت .................اشتباه اینکه خیلی زود جازد.......

عارفه برمی گرده وقتی تو بهش بگی ...............چون  این تو بودی که ازش خواستی که بره واین فقط عارفه بود که دم نزد وبه خاطر راحتی تو گفت باشه ، میرم !!وهر وقت بگی برمیگردم اما به شرطی که نوش دارو بعد مرگ سهراب  نشده باشه  ، که دیگه دردی رو دوا نمی کنه!!!!!!!!!!

فقط اگه دلت خواست ؛ تاروز هفتم اجازه داری سیاه تنت کنی

شبای جمعه هم (اگه خواستی ، دوست داشتی ، توانستی ، وقت داشتی ،وتوانستی گناهام فراموش کنی !!! ) یادی از منم بکن...!!؟؟!!

عشقم؛ دوست داشتنم..........حلالت باشه..!!!

آخرش بهم گفتی رودوست داشتن همه «حتی منم !!!!من که باهات رو راست بودم باهات صاف و صادق بودم  » ........ ؟؟؟؟؟!!!

فقط بدون روز قیامت جلوی راه تورو می گیرم

چرا وایسادی برو دیگه ........... می خوای بیشتر از این شکستنم ببینی ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:29  توسط عارفه | 

 

نمی دانم تو چه نسبتی با اشک داری که تا نامت بر زبانم جاری می شود ، تا یادت در

 قلبم شکل می گیرد ، اشک از چشمانم سرک می کشد .

تا نگاهت را به ذهن می آورم قلبم تپیدن آغاز می کند ، در گوشه ی تنهایی ام  خاطراتم  را مرور می کنم  ، خاطرات تلخ و

شیرین بودن و نبودنت را ، لحظه های با تو بودن را ، لحظه های تنهایی را ، لحظه های انتظار

 را واکنون می فهمم عشق چه ها می کند..................

وتو می دانی که موسیقی متن این خاطرات اشک من است که از گونه هایم بر زمین سقوط می کند ، تومی دانی ومن خوب

می دانم که تو می دانی  ومی فهمی وحس می کنی ...........

خوب می دانم که تو معصومی همچو باران ، اما بدان اشک های من معصومانه تر

از باران هر شب در هجرانت می بارند..........

آیا باری دیگر گرمای شانه هایت مامن دلتنگی های کودکانه ام خواهد شد ؟؟

آیا می توانم باری دیگر به چشمانت نگاه کنم و جواب تک تک سوالهایم را بگیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا طلوع صبح دیگری در انتظار من است یا ؟؟؟

 

 

1

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:26  توسط عارفه | 

تو را به خدا

ديگر با آن چشمان اشك آلودت به من نگاه نكن

داغ دلم را تازه تر  نکن

نمي خواهم دوباره از تصمیمم پشيمان شوم...

.

.

توروخدا دیگه با اماها اگرها توان گفتن رو دوباره ازم نگیر

مي داني؟؟

بعد از تو.............!!!باورکن گرفتن این تصمیم برا منم سخت بود .......ولی ؟؟؟

هيچ وقت آنطور كه باید مي دانم که ...؟؟؟ نمی شوم....

تو رفتي بالا....

بالاي بالا....

یهو اوج گرفتی ...........نمیفهمم چه جوری اما خیلی زود بزرگ شدی.......گاهی وقتا دلم واسه خود خودت تنگ میشه نه اونی که الان می خوای باشی وهستی...........میدونی آدما هیچ وقت نمی توانند ظاهر چیزی بشن که تو واقعیت نیستن ....نمی فهمم این وسط چرا ازمن فاصله گرفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....

باور کن تو این شبا نبودنت ونشنیدن صدات .................

تو این شبای بلند من دلم را به همين ستاره هاي چشمك زن خوش كردم

دلخوش به اينم كه با شمارش اين چراغك هاي بي مصرف

لحظه هاي بي تو بودن بالاخره یه روزی به پايان مي رسد ؛.................

همهء اميدم اين بود كه شبي  

تورامیان ستاره ها خواهم دید و

تو را از ميان ستاره ها خواهم چيد

....

 براي کنار تو  بودن ، برای خوشی دلت ، برای نشوندن لبخند روی لبات ،میدونستی که حاضرم جونم بدم ؛ اما !!! تو بودی که نذاشتی !!!ازم دلخور بودی که جایی واسه حرف زدن تو نذاشتم ام انگار حواست نبود که آنروز این تو بودی که برام راهی به جز این نذاشتی !!خودت بگو معنی اینکه یا قانعم کن یا قانعت میکنم چیه!!!!خودت بگو معنی اینکه بگی من تصمیمم گرفتم وحتی به خاطر این تصمیمم جلوی خانواده ام می ایستم چیه ؟؟؟؟در حالی که انگار یادت رفته بود که چند لحظه قبلش گفته بودی تو برابر با خانواده ام توی تصمیمم نقش داری هان معنی اینا چی می تونه باشه ؟؟؟؟ یا سکوت درمقابل اشتباه ویا رفتن .........ومن متاسفانه یا خوشبختانه نمی توانستم بذارم سقوط کنی آنم تو راهی که خودم یه بار تا ته این جاده رو رفته بودم ................نمي گويم كه راهي نداشتم ؛ولي به خدا پايم گير بود...تو هم كه بدت نمي آمد... اگه بدت می آمد پس چرا قبول کردی تو که قبلا اگه درمورد چیزی باهام مخالف بودی تا جایی که قانعم کنی سعی ات میکردی ولی ایندفعه چرا اینقدر راحت قبول کردی وازم گذشتی.............نگو من نگذشتم ، تو بودی که رفتی؟؟؟نگو گفتی میرم وخودت نامردی کردی ورفتی..............من که ازت نخواسته بودم ....اینقدر راحت نگو تقصیر خودت بود ببینم اصلا کلاه خودت قاضی کردی ببینی توهم تقصیری داشتی یا نه؟؟؟؟

با پوزخندِ سردت

يكي يكي گناهانم را مي شمردي.

... يادت مي آيد؟؟!

اوايل دستانت براي شمارشِ گناهانم كافي بود....

ولي حالا […]حتي اگر دست خدا را هم داشته باشي

مي بيني كه كم مي آوري...شاید حق باتو باشه شاید داری پیش خودت میگی توکه به من میگفتی تنها پیش قاضی نرو حالا چی شد خودت ؟؟؟؟؟؟؟؟نگفتم باشه بعدا هم دیگه هیچ وقت نمیگم...؟گفتم فکر میکنی واسه من راحت بود ؟؟؟وتو خیلی راحت گفتی من که نخواستم تقصیر خودت بود!!!!توکه عشقم رو ،  دوست داشتنم رو ، باور نداشتی (نگو باور داشتم که اگه داشتی ازم اینقدر زود دل نمی کندی ؟؟؟گفتی رودوست داشتنم ودوست داشتن همه شک داری .......اونوقت من خوش خیال رو باش که گفتم با بقیه هم که اینجوری کنی بامن نمیذارم ومن فرق دارم............حق نداشتی باهام بازی کنی .............با احساسم با زندگیم ................تو که هنوز هم به کسی به نام دوست اعتماد نداشتی چرا؟؟؟بهت گفتم میخوام بهت بگم آبجی چرا اجازه دادی ؟؟؟خوب بهم میگفتی نه !!!!!!!!!چرا سکوتم رو شکستی وقتی قرار نبود کنارم باشی ....من که به سکوت به تنهایی هام انس گرفته بودم چرا ازم گرفتیشون من که به سکوت قانع بودم ..........چرا بد عادتم کردی ؟؟؟ چرا حالا که دیگه همه میدونن تو عمر منی ، سمیرا بگه نه !!!دنیا زیروروهم که بشه عارفه میگه چون سمیرام گفته نه یعنی نه !!!!چرا حالا..........

باشه آنروز نگفتم تقصیر خودت بود حالا هم نمیگم !!

باشه تقصيرِ خودم بود بي انصاف!گفتی شکستمت!!!!!!!!!! اما...

گفتی دست کم توهم سرقولی که یه زمانی بهم داده بودی ، بمون وزندگی کن!!زندگی؟؟؟؟ اما اصلا حواست نبود آنروز تو بادستهای خودت عارفه رو کشته بودی عارفه همه ی غرورش همه ی وجودش آنروز شکست وتو هم لابد مثل بقیه یا نشنیدی ویا خودت زدی به نشنیدن (ولی نه تو مثل هیچکدوم از آدمهایی که تاحالا دیده بودم نبودی تو راز چشمام خواندی تو معنی سکوت هام می فهمیدی !!!بگو فقط چی شد ؟؟؟)گفتی هیچ وقت فکر نمیکردی اگه یه روزی اشتباه کنی عارفه تنهات بذاره اما یادت رفت آنروزی رو که گفتی به هر قیمتی که شده نمیذاری این اشتباه رو من بکنم !!!راستش بگو اگه از دوتا راهی که برام گذاشته بودی سکوت درمقابل اشتباهت رو انتخاب میکردم و زبونم لال اگه دوسال بعد شکست میخوردی نمی گفتی عارفه چقدر نامرد بود که دید دارم اشتباه میکنم حتی تجربه ی عینی شو داشت ولی کاری نکرد تا جلوی سقوطم رو بگیره؟؟؟لابد داری میگی اینجوری!!!؟؟خوب خودت بگو راه دیگه ای به غیر از این راهی که برام گذاشته بودی وجود داشت!!!وجود داشت ومن انتخاب نکردم چطور می توانستم غرق شدنت رو ببینم وبه رویم نیارم ودر مقابل مهربونی هات اینقدر بی تفاوت باشم که بگم به من چه خودش کرد ؟؟.........بهم گفته بودی همیشه دعا میکنی اگه قراره صد سال زندگی کنم توهم یه روز کمتر از من زنده باشی....... اگر تو خواسته بودي باور کن حالا منم کنارت بودم ....

من هم آنجا بودم

بالا...

بالاي بالا...

اما یادت بمونه که تو نخواستی ...

واما حالا که مي بيني كه ديگر پايم گيرِ گير است!

 باشه حالا هرکاری دوست داری بکن ...اگه دلت نخواد به تنهایی هات دیگه حتی سر نمیزنم ...دیگه دلت نخواد صدام بشنوی دیگه بهت زنگم نمی زنم ....اگه بهم بگی منتظر نامه هام دیگه نیستی برات نمی فرستم شون ...اگه بگی دیگه دوستم نداری و دیگه نمی خوای هیچ وقت برگردم ..........میگم چشم .چون فقط دلم میخواد تو راحت باشی ...دلم میخواد تو بخندی ...دلم میخواد هرکجاکه هستی وباهرکه بودی تو خوش باشی.......فقط همین !

كه ديگر نه من

و نه آن نگاهِ عاشق و دلسوزم...........

اما بدون که منم هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی منو سر دوراهی به این بزرگی بذاری !!! هیچ وقت فکر نمیکردم اگه یه روزی اشتباهی ازم سر بزنه تو امکان برگشت وجبران رو هم ازم میگیری ....واینقدر تلخ جوابم میدی ........شاید من درست نشناخته بودمت که فکر میکردم عارفه با بقیه فرق داره و تو ازگناهش میگذری......حتی حاضر نیستی عارفه ...؟؟؟

 نه

 سعي نكن داغِ دلم را تازه كني...

اينطوري به نگاهم خيره نشو ؛

من يكدندگي را از خودت یاد گرفته ام

برگرد به همون جایی که هستی ... عارفه واسه ی همیشه مرد ..........نمیخوام بگم دوستت ندارم چون دروغه !!!چون هنوزم مثل همیشه دوستت دارم ....حتی اگه این دلم ودوست داشتنم قبول نکنی .........حتی اگه تو دوست داشتنی رو که حتما از توچشمام حسش کردی رو انکارش کنی .........تو حتی نخواستی باهام حرف بزنی !!باشه ...حتی نخواستی این ماه آخر رو که شاید ماه بعد (.........؟؟؟ ......چشمام برای همیشه بسته شد وقلب توی سینه ام نتپید وهیچ طلوع صبح دیگه ای رو ندید چه برسه به دیدن تو...........) نباشم رو کنارت بمونم ..........حتی حلالم نکردی!!!.....حتی نخواستی و اجازه ندادی که من قولی رو که بهت داده بودم رو عملی کنم ... چرا اصلا تو فکر نکردی شاید چون اون گفته قراره تابستان بره عمل .........نمیخواد اینجوری بره چرا نگفتی شاید احساس سنگینی این حلالیت اذیتش میکنه .........چرا فکر نکردی شاید بامادرم نمی تواند حرف بزنه چون احساس میکنه اگه اینجوری بره به خانواده ات مدیون که چرا ؟؟؟چرا به جای اینا گفتی عذاب وجدان نداشته باشی که من یه «؟» بودم که نتوانستی اصلاحش کنی....(.نمیخوام بگم منتظرت میمونم که بیای چون قلبی که هزار بار تا حالا شکسته بود وبندش زده بودم رو نابودش کردی ......دیگه نمیخوام بهت بگم که لااقل ماهی یه بار بهم سر بزنی ویه شاخه گل به یاد روزایی که باهم داشتیم برام بیاری چون حتی تو دوست داشتنم رو باور نکردی)

 چون اگه رفتنی شدم که باید بگم بارفتنم فقط خونه ام عوض میشه فقط همین چون دلم چند ماهه که مرده ....................ودوست دارم فقط بعد رفتنم بیای وتموم هدیه هایی رو که بهم دادی رو ببری چون دلم نمی خواد حتی واسه ی یه لحظه مادرم بادیدن اونا به یاد این روزای تلخ اخرم بیفته وناراحت بشه ...!!!واگرهم رفتم وهنوز از عمرم باقی بود وبرگشتم که دیگه هیچ...!!!!

نه خودت  نه منِ بدبخت را

بيش از اين آزار نده

برگرد...

برگرد به همون جایی که بودی...

دیگر به خوابم پا هم نگذار

...

من به تنهایی ام عادت کردم.

اما یادت نره این رسمش نبود من که آبجی عارفت بودم !!!!!!!

اما خوب اینو هم فراموش نکن که خیلی دوستت دارم همیشه واست دعا می کنم که خوشبخت باشی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:10  توسط عارفه | 

اینجا آره .......همین جا؛ زندگی می فروشند

چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی لابد می خوای بگی نوشته های  قبلیم کجا واین کجا ؟...پس !!!

دقایقی هست آسمان بغضش را شکسته ونم نم می بارد .هوا خیلی سردشده ...دستام یخ کرده ...وارد داروخونه میشم ؛ نسخه رو تحویل میدم قبل ازمن یه چند نفری هستن، واسه همین میرم وگوشه ای می ایستم ...از شیشه بیرون نگاه میکنم به عابرهای خسته که  ....به مادری که ازفرط خستگی باهر قدمی که برمیداره دست دختر بچه کوچیکی که سه ، چهار سال بیشتر نداره ...وتواین هوای سرد یه کت صورتی ویه کلاه قهوه ای گذاشته سرش وبه بهونه کدوم وسیله بازی یا شایدهم گرسنگی وخستگی ؛ اشک توی چشماش جمع شده ومادر اما با هر نق زدن اون بی تفاوت بیشترو تندتر قدم برمیداره   یکی یکی تابلو ی دکترهارو نگاه میکنه، نمیدونم اما انگار دنبال مطب.....جلوی پیرمردی رومیگیره وتکه کاغذی رو نشونش میده ...پیرمرد با دست به اون طرف خیابان اشاره میکنه وچیزی میگه واما اون ............

با صدای دخترجوانی به خودم میام ؛ ببخشید خانوم میشه اینطرف تربایستید.....واون ، برگه ی رو از توی کیفش درمیاره وروی شیشه داروخونه می چسپونه که باماژیک رویش نوشته....خانم( ر) 25 ساله اهدای فوری ، قیمت توافقی  گروه خونی (+A)تلفن تماس...یه نگا به نوشته های ریز ودرشت روی شیشه می اندازم امیرعلی ، کلیه فروشی 23 ساله گروه خونی O) ) شماره تماس...و..و..

وقتی تعجب منو می بیینه .....خنده ی تلخی تحویلم میده ومیگه بایدهم تعجب کنی تو که ......!!!!زیرلب میگم چرا اینجوری فکر می کنی ؟؟؟برمیگرده توچشام زل میزنه ودیگه جلوی اشکاش نمیتونه بگیره ....زود خودش جمع وجور میکنه از داروخونه میزنه بیرون .....ازپشت صداش میکنم ومیگم ببخشید ناراحتتون کردم و برمیگردم به طرف داروخونه ..........

داروهارو که میگیرم راه میافتم امروز یکی از روزای سرد دی ماه است ، روی آسفالت خیس کوچه پا می گذارم............. توی ایستگاه به شیشه تکیه میدم ودستام میذارم تو جیبم یه 20 دقیقه ای هست که منتظرم (...)سوار اتوبوس که میشم دوباره می بینمش اما اینبار پسر بچه کوچیکی رو بغلش گرفته اینبار به چشاش خوب نگاه میکنم چشاش پر حرف اما انگار کسی رو پیدا نکرده تا سرش روی شونه هاش بذاره وگریه کنه ، آسمون چشاش بارونی و.....سلام میدم وکنارش می ایستم ، بهم میگه یعنی تا حالا آدم بدبخت ندیدی که اینجوری تعجب کردی ؟بهش میگم من که معذرت خواستم ، اما انگار شما ؟؟میگه نه منظورم این نبود ، می پرسم پسرت ؟ آره ؛ علی جان به خاله سلام کن .... راستش بخوای....تا حالا هرچی در این مورد شنیده بودم ، باور نمی کردم ، اما حالا ...اینجا!!!

بهم میگه 5 سال پیش وقتی با مرتضی آشنا شدم  خانواده ام با ازدواج ما مخالف بودن تا اینکه من سر حرفم وایسادم واز طریق حکم دادگاه باهاش ازدواج کردم و پدرم منو از خونه بیرون کردواز ارث محروم ........توی این 5 سال هزار بار رفتم التماس کردم که منو ببخشه اما .........خیلی از روزا رفتم واز دور مادرم وداداشام  تماشا کردم.........روزایی که به دستای گرم مادرم وحمایت های خانواده ام احتیاج داشتم اما ....حتی یه نفر نبود که !!!!مرتضی  هم مرد خوبی ؛ آن موقع ها وضع مالی اش خوب نبود وبیشترین علت مخالفت بابام هم همین بود ..... با ماشین باباش به شهرای اطراف  جنس می برد و هفته ای یکی دو روز توی خونه بود.........دو سال پیش وقتی توی بیمارستان پسرم به دنیا آمد  سه روزی بود که توی بیمارستان بودم ولی هیچکس نبود که بهم تولد پسرم تبریک بگه ...........بعد از سه روز وقتی مرتضی برمی گرده خونه وهمسایه ها بهش میگن ، خودش سریع به بیمارستان می رسونه .........هیچ وقت زندگی مرفه ای رو نداشتیم اما همدیگروخیلی دوست داریم .....وعمر روزای خوب زندگیمون نمیدونم چرا خیلی کوتاه ........ مرتضی من، سرطان خون داره ........اون باید زنده بمونه  ؛ آخه ...آخه ...ما همدیگرو دوست داریم  ، جنایت که نمی کنم  می خوام حتی اگه مرتضی اینجوری یه روز بیشتر قراره کنارم باشه این فرصت رو بهش بدم ......اون همه ی زندگی منه !!!!!!!!!!آخرین راهی بود که سراغ داشتم  مجبور شدم کلیه ام رو بفروشم آیا این گناه ؟؟اینکه من می خوام تاوان دوست داشتنم بپردازم اینکه می خوام عشقم بیشتر زنده باشه  گناهه ؟؟

واماتو ....آره با توام !!!می شنوی اینجا ...باورکن همین جا..........زندگی می فروشند...!!!

حالا تصمیم با خودت می خوای از لحظه های زندگیت استفاده کن یا اصلا بهم بگو برو بابا ؛ دلت چه خوش ؟؟؟ اما در هر صورت منتظر نظرتو هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:55  توسط عارفه | 

روزگار می گذشت وهمچنان یاد غریبه با من بود وحالا به من مجالی داده

 

 شده تا بوسیله صبوری دوری اش را تحمل کنم .من هم ومن هم ؛ زندگی

 

 می کنم .........؟؟؟!!!؟؟؟

 

فکرکن ،  زندگی !!!

 

زندگی

 

زندگی

.

.

اختیار؟؟

 

اختیار ،  واژه ای بود که هنگام تولد ومرگ از من وتو وما نخواستند اما

 

برای انتخاب بهترین را ه تا رسیدن به کمال به من وتوو ما تحمیلش

 

کردند . می دانم سخت است اول باید خودت خوب باشی  وخوب بودن رو

 

 بشناسی وخوب ماندن رو ..... بعد دیگران را به آن دعوت کنی......... ،

 

این بارکه دوباره دفتر آرزوهایم را ورق زدم ودر لابه لای آن ردپای

 

غریبه را دیدم وبا تمام وجود حسش کردم . از حق نگذریم از اون خیلی

 

چیزها یاد گرفتم  ویادم می ماند که یادش بمانم... !!!

 

غریبه توزندگی مرا به خودم مدیون ساخت اما من تا عمری که دارم او را

 

 فراموش نخواهم کرد چراکه می دانم فراموش کردن ناسپاسی است. من

 

یاد گرفته ام ناسپاس نباشم وخدایا تو را سپاس که مرا این گونه

 

آفریدی .....

 

من غریبه را در رویایم یافتم واما او خدا را برایم زیبا توصیف کرد ومن

 

رویایم را باورکردم واو هم شد آشنای سرزمین رویایی من ...

 

"درسرزمين روياهايت آنچه در واقعيت نيست مي بيني و این  ؛ رويا را زيبا مي كند"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:44  توسط عارفه | 

سپاس خدای را که مرا فرصت داد تا بجویم ، بیابم ، وجراتم داد تا بنگارم.

ای نام تو بهترین سر اغاز ، همه تورا می بینند ولی نمی شناسند همه تورا می خوانند ولی نمی دانند .هستی ، هستها از توست ، ماسوی تو چیزی نیست همه جا فراتر ازهرجا وهمه زمان فراتراز هر زمان تنها تو هستی که بودی ومی مانی همین قدر به جان مایه دادی که تو را بشناسد وباشناخت توزندگی کند تو جان انسان را دوست داری وبر رحمت وشفقت می فرستی اما انسان که به سند خسارت سفاهت دارد تورا انکار وپس از اندکی فراموش  می کند این جان بسته به قفس تن ، ازروح دمیده تو روی برمی گرداند وتن حیوانی را به پرواری دنیای پست وفانی تیمار می کند  ودرنهایت خستگی وفرتودگی که غایت تلاش تن  است پژمردگی وسر افکندگی را برای جان مسافر به خسارت می کشاند وندامت وتاسف را از روزگار سپری شده ره توشه سفر دوم می کند.

سلام یه سلام که با تموم سلام هایی که تا به امروز دادم فرق داره .............سلام به تویی که میدونی وسلام به تویی که ...!!!؟!!؟ الان که دارم می نویسم یه چند ساعتی هست که دارم با خودم کلنجار میرم به خاطر اینکه ،  بنویسم ؛  اما از کجا شروع کنم رو نمیدونم .....

.

..

...

ودر نهایت : میدونی شاید خبر نداشتم . شاید نمی خواستم بدونم !!! .ولی حالا میدونم چی می خوام...

.

.

.

آدمها متولد میشن واز دنیا میرن .آدمها عوض میشن .آدمها گاهی میخندن وگاهی گریه میکنن . آدمها همیشه عاشق نیستن . نمیدونم کی وکجا ، بر سر چه اتفاقی ، به خاطر چه چیزی یا در هنگام انتخاب کدام تصمیمی ممکنه من هم عوض بشم .خب من هم یه آدم هستم .درست مثل ادم ! اشتباه میکنم .به بیراهه میرم .اما دوست دارم  حتی اگه شکستم ،  حتی اگه از یاد همه رفتم ، حتی اگه روزی رسید که هیچکس من  رو به خاطر نیاورد ، من همچنان عاشق بمونم ولی نه عاشق .....!! وفقط من ، فقط خود من میدونم که این عشق یعنی چی . انگاردارم روی دریایی بزرگ راه میرم . انگار دستم به ستاره ها میرسه ومیخوام که یکی یکی نازشون کنم . انگار بهترین نوازنده دنیا هستم وساز در دست ، ساکت نشستم وبه آوای زیبای طبیعت گوش میدم . انگار همه خدا توی قلب کوچیکم جا شده .انگار که نه ! دقیقا همینه ! همه ی خدا توی قلب من .

همه فکر میکنن یا باید عاشق خدا باشی یا عاشق یه آدم دیگه . همه فکر میکنن وقتی شعرعاشقانه میگم باید در مورد کسی باشه که میشناسمش یا قبلا اون رو دیدم ! من خدارو خیلی دوست دارم  .بنده هش رو هم دوست دارم .بنده های خوبش رو هم خیلی دوست دارم . اماخب ...من عاشق طلوع خورشیدم .عاشق نگاهی خیره به آسمون .عاشق موسیقی احساس در دستگاه سکوت ! عاشق اشکهایی که سرازیر نمیشن .عاشق مریم های نشکفته .عاشق خنده هایی که میشه بهشون اعتماد کرد . عاشق جاده هایی که نمی خوای به آخرشون برسی . عاشق چشمانی تر شده از شعر سهراب...

من اناری را می کنم دانه

به دل می گویم

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود...

خنده دارد ...گاهی وقتها عاشق خودم میشم...

 

ولی آخه : ......

باور کن گفتنش برای من هم  آسون نيست. نگفتنش هم راحت نيست. مثل این میمونه که  يه موجود زنده توي قلبم داره زندگي ميكنه. انگار مثل پروانه اي كه از پيله اش درمياد تو هم داري متولد ميشي. نميدونم چرا تازگي ها نگام همش به سمت آسمون ميره! از تماشاي اون خیلی لذت ميبرم و احساس ميكنم كه من هم بايد توي اين دنياي بزرگ به اندازه خودم سهم داشته باشم. به اندازه خودم مسير دنيا رو عوض كنم! بعضي وقتها دلم براي خورشيد ميسوزه! كه چه تنهاست! بعضي وقتها دلم براي چشمهاي ابري تنگ ميشه! كه چه زيباست! بعضي وقتها هم دلم به گريه آسمون ميخنده! چه غريب! به آفتاب نميشه خيره شد اما ميتوني بغض چشمهاي ابري رو بشكني و عاقبت فكر ميكني كه چي ممكنه باعث بشه آسمون هم گاهي گريه كنه!
اين موضوع كه خدا داره نگاهت ميكنه كمي من وتو وما رو مي ترسونه. خدايا!؟ سلام!! چقدر راحت تر از اون چيزي كه هميشه فكر ميكردي. مهم نيست كه كي هستي. مهم اينه كه داري با كي صحبت ميكني. مهم نيست كه كي بودي. مهم اينه كه كي ميخواهي بشي. مهم اين نيست كه كجا بودي. مهم اينه كه كجا ميخواهي بري... خدايا؟! خداحافظ!! همين؟! تمومش كردي؟ چيه؟ خدا چي؟ دلت اومد اين گفتگو رو به همين سادگي تمومش كني؟ چيه؟ وقت زياده؟... خدايا؟! دوباره سلام!...
یه برگ سفید تا نخورده رو فرض کن ، میشه خیلی چیزا توش نوشت ، از خاطرات ، از زندگی ، از بدبیاری ها وبدبختی ها ومناسبتها ...اما من تصمیم دارم امشب ازخاطراتم ...از این بیست سالی که به سرعت برق وباد سپری شده برات بنویسم ، از تک تک لحظات اش ازبدبیاری هام ازلحظات تلخ وشیرین مدرسه  ، از روز اول مهر سال 73  ، از...؟؟؟( اصلا ببینم وقت داری حرفهام گوش کنی ؟؟ یا ...)

میدونی چیه دلم برای سادگی های بچگی ام  تنگ شده ، برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ اتفاق بدی نبودم . ویا شب های زمستانی که وقتی سرم رو بالش خیال میذاشتم لحظه ای بعد خواب را مهمان چشمهای بی گناهم می کردم وتا صبح رویاهای سپید وآبی می دیدم .... دلم برای آرزوهای بچگی ام تنگ شده ، دلم واسه اون روزایی که لبه ی نیمکت می نشستم  تا کسی فکر نکنه هنوز بچه ام وپاهام روی زمین نمی رسه..... دلم برای روزایی که وقتی نمره بیست می گرفتم تا خونه ورقه ی امتحانی ام تو دستم نگه می داشتم .... دلم برا ی شیطونی های  اون موقع هام تنگ شده  دلم برای روزایی که با پسرخاله هام وپسر دایی هام گروه  ماجراجویان تشکیل داده بودیم .... دلم برای روزایی که با بهترین دوست دوره ی بچگی ام کنارهم ....درحالی که دست هامون بهم گره میکردیم ومی رفتیم مدرسه....بدون اینکه نگران اتفاق بدی باشیم ......اما غافل از اینکه روزگار طرح جدیدی واسه زندگیمون داره .......!!!!دلم  برای  خواندن شعرها وکتابهای  داستان یکی بود ، یکی نبود .....دلم تنگ شده ....دلم برای رها شدن تو آغوش خواستنی پدر ونوازش های گرم مادر..... دلم تنگ شده  برای قاصدکی که می گفتند خبر های خوب می آورد .....ولی ....؟؟؟!!!! دلم برای حس وحال ناب کودکی وآرزوهای بی ریایش تنگ شده

میدونی چیه ؟؟توی همه ی این سال ها فکر میکردم تولد 20 سالگی ام با همه ی تولدهام یه فرق بزرگ خواهد داشت....همیشه فکر میکردم تولد 20 سالگی یعنی نقطه اوج ایستادن .....یه نقطه ی شروع جدید .......یه سال دیگه هم گذشت ...حالا من بیست ساله شدم .....همیشه دلم می خواست تولد بیست سالگی ام با تموم تولد های زندگیم فرق داشته باشه ...

.

..

...

حالا تو واقعیت هم همینطور شده ....حالا من توی یه نقطه ای جدید وایستادم .....راستش امروز !!...وقتی به پشت سرم نگاه میکنم ...به گذشته ای که خیلی ازلحظه هاش راحت وبه بهای خیلی کم ازدست دادم ........لحظه هایی که توی دلتنگی و....تنهایی گذشته .........لحظه هایی که همیشه توی رویاهام تورو دیدم.........لحظه های سخت دوریت ،   اشک مهمان چشام شده .......لحظه هایی که می توانستم سعی کنم که اگه جزوء بهترین های این کره خاکی نیستم لااقل جزوء خوب هاش باشم ولی ......افسوس .....واما یه آینده ی مبهم جلوی چشمام ........وشاید می ترسم از اینکه بیست سال بعدی را هم به همین منوال سپری کنم .....می ترسم ازاینکه وقتی سی ،  چهل ساله شدم بیشتر از امروز شرمنده بشم وخجالت زده این روح خسته .....

حالا چشمام میبندم چند لحظه ای تاریکی حکم فرما میشه ......اما خیلی زود !!!!........میدونی چیه الان که دارم فکر میکنم ...سوال مجری یکی از برنامه های تلویزیون  یادم میاد !!ببینم عارفه ،  چند نفر واقعا وفقط به خاطر خودت ؛  دوست دارن ؟؟؟ حواست کجاست فکر میکنی تو قلب چند نفر جا داری ؟؟؟ چند نفر بی هیچ شرط وشروطی  دوست دارن وتو لحظه های تلخ وشیرین زندگیت مطمئنی که تنهات نمیذارن !!؟؟؟

  بیست سال گذشت پس کی قراره به خودت بیای !!!  ،  یا بهتر بگم بیست سال رفت الان که فکر میکنم من هنوز خیلی کارها می توانستم بکنم که هنوز نکردم .....می توانستم از خیلی از روزای زندگیم لذت ببرم حتی توی همین بیست  سال ، شاید توی این سالها می توانستم !!!.......... ولی خیلی ساده از دستشون دادم البته به استثنای روزای خاص زندگیم  .....می توانستم خیلی بیشتر قدر محبت های اطرافیانم رو بدونم  که!!! ....می توانستم زندگی رو خیلی ساده بگیرم ..... ....می توانستم تمام سعی ام رو بکنم که دل کسی ازم نشکنه ولی حتی من این کارروهم نکردم.... میدونی فکر اینکه تا حالادل چند نفر ازم رنجیده ویا دلش ازدست من شکسته ،  اذیتم میکنه!!!هول برم میداره  .......ویا می توانستم غرور را کنار بزارم وبه خیلی های دیگه که دوستشون داشتم ولی به زبون نیاوردم  بهشون میگفتم ....واما امروز

همه تولدم را به من تبریک گفتند:

دیوار اتاق ، پنجره رو به حیاط ، درخت اقاقیا

گل ها ، قلم ودفترچه خاطراتم

امروز آسمان به من لبخند زد ،

زمین مرا نوازش کرد ،

خورشید گرمای خود را نثارم کرد ،

اما امروز

باد برایم شعر خواند.....کاش همه انسانها این گونه بودند...!!!

 

 

خیلی دوست داشتم تا نویسنده ای بودم ٬ تا شاید بهترین واژه ها را برایت بروی برگه ای سفید به ارمغان آورم ٬ ولی خجالت می کشم که باید اعتراف کنم ورق را سیاه کردم  . چرا که هیچ کلمه ٬ هیچ جمله ای را درخور .................نمی دانم ... نمی دانم !

میدونی که...........