تبليغاتX
قاصدک




قاصدک

نفس های اردیبهشت، از جنس نفس های ماه های

 دیگر نیست. اصیل ترین ماه بهاری سال که نه

 چون فروردین گرد زمستان بر تن دارد و نه چون

 خرداد، عرق تابستان! لطافت محض است اين ماه. . .

بهترين ماه بهاري ارديبهشت ، مامانم ميدونم كه هيچ

وقت قدرت خواندن اين صفحات كه برمبناي صفرويك

تشكيل شده رو نخواهي داشت ، ميدونم كه اگه خودم تورو مهمون

خواندن اين دست نوشته هام نكنم هيچ وقت....لابد مي پرسيد نوشته اي

كه براي مادرم وايشونم نميخوانه چرا...!!

من مينويسم تا فردا يادم نره ديروز آرزوم چي بود، من يادم ميره

اما خدا حواسش هست كه ديروز ازش چي خواستم...

يادته پارسال يه بلوز خريدم برات كه جمعا" دوبار

پوشيديش وهمون دوبارم كلي بهم ايرادگرفتي كه چرارنگ

تيره نگرفتم !...امروز كه ازخونه زدم بيرون ، قصدم

همون شكلات خوري كوچولوي بنفش رنگي بود كه شنيده بودم

ازت ماله چك اسلواكيه باكلي تراش...فروشنده كه گفت 180تومان فك

كردم اشتباه شنيدم ، پرسيدم چقدر؟. . . باورم نشد چيزي كه بهم گفتن

80 تومان حالا ...ازچندتامغازه پرسيدم بيشترشون ميگفتن خانوم

قاچاقي مياد براهمين اينجوري شده....چقددلم سوخت وقتي نتوانستم

برات بخرمش! چقد دلگيرشدم مامانم كه نشد بااين هديه دلخوشت كنم...

گفتم كه عيدي هام ديگه مثل قبل ترها به جيبم بركت نميدن ،

 آرزوهام ودلخوشي هام كوچيكن اما....تو هديه گرفتن براكسي

هميشه سعي ميكنم توي اون يكسال كه وقت دارم تا تولدسال ديگه ي

اون آدم ، به حرفاش گوش كنم ، چيزاي كه اون آدم دلش خواسته

داشته باشه اما بنابه هردليلي ...تاهم باديدن اون وسيله شادبشه كه حالا ديگه

اونو داره وهم ازاينكه حس كنه حرفاش ودغدغه هاش برام مهمه...

ميدونم وقبول دارم هديه قيمتي خريدن ملاك نيست اما بحث

اينه مامان من لباس رنگ تيره ميپسنده كه من دوس ندارم!

توپارچه چادري مامانم نخي وحريرنبودن وخيلي پوشيده بودن براش

مهمه!!! ولي من، وقتي ميدونم تومراسم زنونه ميخوادسرش كنه ،

من؛ چادر حريركه رنگ شادداشته باشه نه جلف!!!

خلاصه خيلي حساسه تو انتخاب...براي همين هديه دكوري

راحت ترين انتخابه!همين...

 

پ ن 1: كسي هست دعاكنه كارپيداكنم؟؟ خسته ام

ازاينكه دائم دغدغه اينو داشته باشم كه تا ته ماه .....دست خودم

نيست دست خالي نتوانستم تاحالا مهمون كوچولوهاي مركزتوانبخشي بشم!

خسته ام ازاينكه نگران شهريه دانشگام باشم اخه بابام رشته ي

تحصيلي منودوس نداره!!

پ ن 2: اين روزاخيلي دلتنگم ، وگرفتار واحداي عملي

كه مجبورم تحقيق ميداني انجام بدم بعدش با SPSS تحليل

آماري ....

پ ن 3:لطفا دعام كنيد تا چهارشنبه بدون استرس سمينارم

برگزاركنم ،و نمره ي كامل بگيرم. 

پ ن4 : آقاي فرضيايي روزتون مبارك! لابد مي پرسيد

شماكه معلم نيستين؟؟اما من كه براتون نوشتم زندگيمو ازكجا

تاكجا كشونديد!!!پس روز معلم مبارك." من ستایشگر آن

 معلمی هستم که اندیشیدن را به من بیاموزد ، نه اندیشه ها
 استاد شهید مطهری"

پ ن 5: من دلم ميخواد شماروازنزديك ببينم ، گوشه ي

 وايت برد اتاقم نوشتم اين آرزوبا سه تا نقطه ، تا هرروز

جلو چشمم باشه ميدونم كه خدا. . .

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:45 توسط عارفه |

به بالاترين نقطه شهرميرم حالا شهر زيرپاهام...

سوسوي چراغاي شهر...خونه هاي كوچيك وبزرگي

كه ازاين بالا يك دست شدن ، همه كوچيك ديده ميشن و...

بالا شهر وپايين شهرمعني نداره...روي زمين ميشينم...

خوب وبد ، زشت وزيبايي ديگه به چشم نمياد...داشتن

ونداشتن معني نداره....

آسموني كه بالاي سرمون پايين دست وبالا دست نداره...

پرنده اي كه بال ميزنه  وبي هوا ميره....همين كه خونه اش

محدود نشه به قفس كنج اتاق راضيه، نه پايين شهر براش معني داره

ونه....ومن اینجا به جرم متفاوت اندیشیدن تنهام....

 زنـــــــــــدگی رقص واژگان است ؛ یکی به جرم تفاوت تنهاست ،

یکی به جرم تنهایی متفاوت است!....قبول دارم شايد هديه ي متفاوت بودن

تودنياي ما تنهايي باشه!!! خستگي ، واما خودت

بودن ازت گرفته باشه...روزايي بوده كه حتي حوصله ي خودتو نداري ،

حال دلت ودلتنگي هات...خسته اي ، كلافه اي ، كارات اونجوري كه

ميخواي پيش نميره...خلاصه كاسه صبرت يه جورايي

سرريزشده...وحتي دلت اشكي رو ميخواد تا، مهمون لحظه هات

كني و..و..كافيه يكي ببينتت ، وقتي به خودت مياي كه دورت يه

حلقه از آدمكاي بزرگ وكوچيكي ...چشات باروني بودكه لبخند

مهمونشون كردي...توخودت فرو ميري ، آروم نيستي اما آرامش

هديه ميكني ، فرقي هم نميكنه به كي؟؟!!يكي مثل اميركوچولويي

كه تن كوچولوش ديگه تاب اين زمين نداره ، يا يه فرشته كوچولو تو ماشين

بغلي پشت چراغ قرمز، همين كه برميگردي ونگاش به نگات گره ميخوره

و....يه روزي آرزوي بزرگ شدن و رنگ واقعيت بخشيدن به

آرزوها....فكركردن به آينده ، واما پورنگ شدن....اما حالا ديگه تو دنياي

ما آقاي فرضيايي بودن سخته!!!مگه نه؟؟ اينكه بخواي خودت باشي ،

شادياغمگين ، خسته يا.... بخواي دغدغه هاي خودتو داشته باشي...

وياحتي بابا بودن براي فرشته كوچولويي كه تمام اون چيزي كه ازتو

به يادداره سي دي هست كه اون مركز .......جلوي دوربين باپشت دوربين

زمين تاآسمون فرق داره !نقش بازي نميكني اما جلوي دوربين باور

داري 70ميليون ايراني چشم دوختن به تو وحركاتت......بالبخندت شادميشن!

بااشكت بغض ميكنن...اما پشت دوربين تويي ودلمشغولي هاي خودت ،

واما دلواپسي هات برا فاطمه كوچولويي كه از اينكه ديگه بايد اثاث

كشي كنن واز پيشتون برن ...مامان فاطمه اي كه هر درد كوچولو

تو وجودش دلت ميلرزونه.....

آقاي فرضيايي  حسم ميگه خسته ايد ، درسته؟؟

نميدونم درسته ياغلط اما براي دلتون وخستگي هاتون دعاميكنم!

 

 

پ ن: خانوم عباسی من ومهدیس نمیتوانیم براتون کامنت بذاریم میشه

کمک مون کنید....تادیروز قسمت نظرات برام بازمیشد گزینه ارسال نداشت

الان کلا " بازنمیکنه !!!صفحه نصفه بازمیشه.

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:53 توسط عارفه |


آخرين مطالب
» تولد مامانم...
» جرم متفاوت بودن!
» جای خالی...!
» برای آبجی نغمه ی خودم...
» تقدیر. . .
» بوی عید. . .
» حکایت شب...
» ...كارنامه...
» گاهی باید درد راهم شکر کرد...
» گم شدن در مه...

Design By : Pichak