تبليغاتX
قاصدک

وقتی دلتنگت  میشم به افق های دور خیره می شوم وخاطرات گذشته رو تو ذهنم مرور می کنم وقتی به یادت باشم ،  زندگی برای من رویا میشه

گویی در تمام لحظه هایم حضور داری .......اصلا می دانی من بیقرار،  دیدن تو هستم......فقط برای یک بارهم که شده دوست دارم تو رو از نزدیک ببینم......

و تو فقط از توی چشام .........بفهمی که  چقدر دوستت دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:20  توسط عارفه | 

رویاهای خود را رها نکن.بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن وناامیدی یعنی اینکه هیچ هدفی نداری............(درست مثل خود من.؟؟؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:20  توسط عارفه | 

پرواز را به خاطر بسپار، اما بدان پرنده مردنی  نیست.

پرنده را فقط به خاطرپرواز، فقط به خاطر پرواز ، به خاطر بسپار.

پرنده یعنی خود... خود پرواز.

پرنده یعنی صعود تا رفیع ترین قله های بودن.

پرنده بی پرواز معنایی ندارد.

« پرنده مردنی نیست ».

پرنده را همواره با پرواز به خاطر بسپار.

او پر خواهد زد.

او صعود خواهد کرد.

تا بیکران زیبای آسمان ها، تا بی نهایت.

او پرواز می کند چون مقصدی بس بلند وعظیم وراهی بسیار زیبا

وطولانی در پیش دارد.

آن بالا دست ها که دیگر دستان من وتو به او نمی رسد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 13:19  توسط عارفه | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام  به تو ای تنها بهونه  قشنگ من واسه زندگی

حالت که خوبه؟؟؟ امروز بدجوری هوای دیدنت زده به سرم

اینو دیگه من خیلی خوب می دونم که خیلی دوستت دارم......ولی کاش تو هم میفهمیدی

که من چقدر دوستت دارم.........کاش اصلا این برات مهم بود که یکی  مثل من خیلی دوستت داره.......؟؟؟؟

ولی این هم ، هست ها؛ شاید بفهمی که چقدر واسم عزیزی........چقدر دوست دارم....... با نبودنت  زجر می کشم ........موقع هایی که میری مسافرت ........وقتی دیر می کنی..... شب و روزم به هم میریزه .................اصلا برات مهم نباشه.....

ویا بفهمی، ولی خیلی ساده ازم بگذری ......، آزارم میده......بدجوری می ترسم ..................

موقع هایی که حس میکنم حالت خوب نیست (حتی با وجود فاصله ی خیلی زیاد) .........هوای چشات بارونیه ...............لبخند می زنی .........ولی.....ولی .....از ته دلت نیست .....تموم عصابم میریزه به هم ........

پنج سال که تموم بود ونبودم شدی تو............. اون وقت تو؟؟؟؟؟؟!!!!!...........

خیلی فکر کردم به این که من چرا اینقدر دوستت دارم ...ولی اگه بگم نمیدونم چرا؟؟؟یا توی این پنج سال به هیچ نتیجه ای نرسیدم!! ..........باور می کنی؟؟؟ (میکنی یا نه؟؟؟)

عزیز دلم الان که دارم فکر میکنم به این پنج سالی که به سرعت برق وباد گذشته ........به تک تک روزایی که داشتم ......!!! خوب منم توی زندگیم سختی های زیادی کشیدم وخیلی چیزهارو هم خیلی زود، وتوی سن خیلی کم درک کردم وشاید به خاطر این ، که میتوانم از تو چشمای یه نفر ....از لحن اش....از صداش بفهم ... که حالش خوب نیست ..... ازلبخند اش بفهمم که واسه ی دل خوشی من میخنده یا واقعی میخنده......ازچشاش بفهمم که هواش بارونیه وخیال گریه داره.........یا!!!!!

.میدونم که برای تو قبول کردن دوست داشتنم خیلی  سخته  ولی اینو بدون که من اینو خیلی  خوب درک میکنم که وقتی با انگشت کسی رو نشان می کنیم باید به یادداشته باشیم که سه انگشت دیگر هم به طرف خودمون برمیگرده..........  راستش چند وقتیه خیلی به حرفات فکر میکنم به اینکه واقعا تو چرا ....؟؟؟؟

وقتی امسال اون مشکل برام پیش آمد اولش خیلی برام مهم نبود یعنی مثل خودت تمام سعی ام رو کردم که خیلی خونسرد باشم ومشکلم رو بریزم توی دلم چون ازت یاد گرفته بودم  که تو هم مشکل داشتی ولی بالاخره هر طوری که بود سعی ات می کردی که  غم وغصه ات به بچه ها نشون ندی حتی باهاشون بخندی حتی اگه این دلخوشی فقط واسه خاطر اونها هم که بوده باشه ولی تو ترجیح دادی غم رو روی دلت تلمبار کنی ولی بچه ها ناراحت نباشن..........یکی هم به خاطر اینکه از اول زندگیم یاد گرفته بودم غصه هام مال منه ومن حق ندارم حرفی بزنم که اطرافیانم ازم ناراحت بشن .....ولی الان دیگه بدجوری بریدم ودیگه بدجوری عصابم به هم ریخته اینو قبول دارم که هر انسانی وقتی به دنیا میاد یه روزی هم  باید از دنیا بره ولی فکر میکنم نوزده سال فرصت خیلی زیادی نبود .....الان که فکر میکنم من هنوز خیلی کارها می توانستم بکنم که هنوز نکردم .....می توانستم از خیلی از روزای زندگیم لذت ببرم حتی توی همین نوزده سال، ولی خیلی ساده از دستشون دادم .....می توانستم خیلی بیشتر قدر محبت های اطرافیانم رو بدونم  که!!! ....می توانستم زندگی رو خیلی ساده بگیرم .....می توانستم همون پنج سال پیش به تو بگم، وبهت ثابت کنم که خیلی دوستت دارم ....می توانستم تمام سعی ام رو بکنم که دل کسی ازم نشکنه ولی حتی من این کارروهم نکردم....می توانستم غرور را کنار بزارم وبه خیلی های دیگه که دوستشون داشتم ولی به زبون نیاوردم  بهشون میگفتم ....

اینا رو نمیگم که ازم دلگیر بشی ....نه ...باور کن قصدم این نیست ولی می خوام بهت یادآوری کنم که هنوز تو فرصت خیلی زیادی داری ....اگه کسی نیست که دستت بگیره ولی تو می توانی  یه یا علی بگی وبلند بشی ...اگه دوباره زمین خوردی دوباره بلند بشی واز اول شروع کنی .....اگه فکر میکنی تو هیچکس رو نداری که بهش تکیه کنی در عوض تو خدا رو داری ....همونی که تو رو به خونه اش دعوتت کرد....پس هنوز هم پشتت وایستاده  شک نکن....منتظر که تو ازش کمک بخوای تا گره مشکلت واست باز کنه ....میدونم که تو بهم اعتماد نداری ....میدونم که یه روز میفهمی فرق عشق واقعی رو با یه عشق دروغی.....میدونم که تو هم آنقدر روی رفتار اطرافیانت  فکر میکنی تا اینکه؛ یه روز ی…. می رسه که تو هم از تو چشای یه آدم  میفهمی که چقدر دوستت داره .....چقدر واسش مهمی .....فرق لحن دوست داشتن واقعی رو با گفتن دوست داشتن الکی رو میفهمی (حتی با وجود فاصله ی  خیلی زیاد )....میدونم که یه روز همه ی اینهارو درک میکنی.....ولی آن روز دیگه مطمئنم که خیلی دیر شده .....دیگه فهمیدنت دردی را دوا نمی کنه....

میشه مثل نوش دارو بعد مرگ سهراب......

 عزیز دلم باشه قبول هرکجای قصه  این  زندگی که هستی عیبی نداره ولی اینو خوب بدون این برام اصلا مهم نیست که تو ...........!!!!!!..........

.برای من مهم اینکه تو فقط باشی.......زندگی کنی(خیلی هم خوب زندگی کنی).....از تک تک روزای زندگی ات لذت ببری.......تو باشی......تو نفس بکشی.....توخوش باشی .....گل لبخند همیشه رو لبات باشه......میفهمی فقط وفثط اینا برام مهمه  ؛ الان  هم تصمیم باخودت .....می خوای الان قبول کن.... می خوای اصلا قبول نکن و یا خیلی ساده ازم  بگذر.....مهم نیست !!!!!!!                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:10  توسط عارفه | 

خدایا-----

 بازم همش تورو صدا می کنم ----- می دونم خیلی ازم خسته شدی----- ولی خدا--- من که به غیر تو کسی رو ندارم----- کسی به غیر تو نمی دونه من چی میگم-----

خدایا-----

امروز آسمون اینجا خیلی آبی--- ولی --- آسمون دل من---  پر از ابره که دیگه از تو خجالت می کشه تا بباره--- آخه خدا---آسمون دل من خیلی خجالتی—

خدایا-----

بهم  تنفس واقعی بده---تا با هر نفس بیش تر یادت کنم،خدایا ...بازم به خاطر همه چیز شکرت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 18:43  توسط عارفه | 

جویبار را پرسیدند آرزویت چیست؟    گفت به هم پیوستن ورود شدن

رود را پرسیدند آرزویت چیست؟       گفت به دریا پیوستن ودریا شدن

دریا قطره را پرسیدند آرزویت چیست؟      گفت به هم پیوستن وجویبار شدن

را پرسیدند آرزویت چیست؟       گفت هیچ......

ولی کاش قطره ای بودم درکنار گلی.......بی خبر از همه جا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 18:43  توسط عارفه | 

جعبه طلایی

چشمان کوچکش با خوابی ناز بسته شده ورویایی شیرین لبخند بر لبانش نشانده است رویایی که شاید زمانی تعبیر شود. 

به دستانش می نگرم ؛چقدر کوچک ونرم است.دستهایی مهربان وگرم که بی توقع نوازش می کند.

پاهایش از کناره های پتو بیرون افتاده.....پاهای کوچکی که روزگاری باید به تلاش هر سو روان شود.

گه گاه حرکت سریع چشمهایش نشان از رویایی می دهد که اورا به تلاش واداشته....

می خواهم با دست نوازشی او را از خواب بیدار کنم مبادا تلخی و زشتی،میهمان خوابش شده باشد ؛اما نه...بگذارم تا آسوده بخوابد.خواب شیرین کودکی زیبا ترین ولطیف ترین خوابهاست.خوابی بی دغدغه ونگرانی وبی هول وهراس.....

روزها به تندی می گذرند وزمان باشتابی که گاه بی رحمانه می نماید پیش می رود زندگی در گذر این لحظه هاگاه رنگ می بازدو زمانی درخشندگی می یابد. روزهایی از رامی رسد که آرزو می کنیم کاش زمان به عقب برمی گشت وگاه امید آن داریم که لحظه ها متوقف شود وشادی های مان پایدار بماند.

کاش می توانستیم لحظه های شاد وزیبا را پس انداز کنیم تا در زمان اندوه از آن بهره برگیریم.

ای کاش می شد کودکی رادر جعبه ای طلایی ودرخشنده نگه داشت تاآن زمان که کسالت وخمودی به سراغ مان می آید از طلای درون آن سود جوییم.این دستان کوچک وناز،این پاهای ظریف چه روزهایی پیش رو دارند.چه کارهایی که با این دستان به سرانجام می رسد وچه گره هایی که با آن گشوده می شود.

چه راههایی که این پاها باید برود وچه جاده هایی که به استواری این گامها آفرین خواهند گفت.

                                                   جعبه طلایی ما کجاست؟؟!؟؟

همان صندوقی که می توان همه خوبی ها وزیبایی ها را در آن جا داد وپس انداز کرد.

                                                کجا می شود مهربانی را جاودانه کرد!!!!!

من از امروز شروع به جستجو می کنم.می خواهم کلید این معما را بیابم وراز این جعبه را بگشایم.

شما هم با من می آیید؟ آیا مرا در این سفر همراهی می کنید؟؟

شاید سفری دور ودراز باشد. به گمانم سعی زیادی طلب کند می اندیشم که پایداری لازمه آن است.

اما می روم .....من جستجو را از همین لحظه  آغاز می کنم من جعبه ام را خواهم یافت....نه!!!!!!!جعبه ی شما وهمه ی مردمی را که به دنبال خوشبختی راستین می گردند؛ پیدا خواهم کرد وآنگاه با شوق آن را هدیه خواهم داد.

من می دانم که در جهانی به زیبایی لطف ومهربانی پروردگار ؛بی گمان جایی هست که شادی ها در آن پیدا شود واندوه وکاستی ،غم ونومیدی وکسالت ودلتنگی از آن رخت بر بندد.

شما هم می توانید با من همراه شوید.لازم نیست راه دوری را بروید ...کافی است به اطرافتان نگاه کنید، به دنیای زیبایی که سرشار از نور وروشنایی است .به سرزمینی که پاکی وغرور در آن موج می زند ؛به لحظه هایی که می توان سرشار از امید کرد.

لحظه ای بیش نگذشته است اما گمان می کنم که به زودی جعبه ام را خواهم یافت وآنگاه آن را در امن ترین پناهگاه ها خواهم گذاشت. جایی که هیچ کس نتواند به آن آسیب برساند وشادی ام را از من بگیرد.

من آن را در قلبم جا خواهم داد. در مکانی مقدس وپاک که عزیز ترین ها را در خود دارد وجایگاه خداست.

کمی اندیشه کن وبه قلبت نگاه کن،شاید جعبه نورانی ات همانجا است ،اما جستجویش نکرده ای........خ.ب تر نگاه کن...غبارها را کنار بزن ؛کمی مداومت کن تا هر چه نور وروشنایی است؛تماشا کنی.........

قلب تو؛ چون آیینه تو است ...زنگار از آن برگیر و آنگاه تلاءلو درخشان خورشید را به تماشا بنشین........

آنجا که کودک درونت با خوابی ناز ، با همه خوبی ها جاودانه است واز دورویی ها اثری نیست..........

                                                 آنجا که خانه ی خداست........

(نام منبع: مجله ی7 روززندگی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 18:42  توسط عارفه | 

بیا که جای تو خالی ترین خالیست

دیشب خواب آمدنت را دیدم

اما با بیدار شدن باز حقیقت تلخ نبودنت را چشیدم

بیا وببین حال وروزم را

بیا تا شب هم سپید شود

حتی سپیدتر از سپیده صبح

فقط بدون؛ که تا آمدنت تنها همدم من، تنهاییست

آری خالی تر از خالی.....

سپیدتر از سپیده.......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 15:58  توسط عارفه | 

بی آنکه یادم کنی، همیشه به یادت هستم

بی آنکه فراموشت کنم

همیشه درفراموشی هستم

بی آنکه دلت برایم تنگ شود؛

همیشه دلم برایت تنگ می شود

وکاش می دانستی هیچکس قدر من چشم به راه تو نیست

گذشت عمر من وآمدنت دیر شد

کاش می دانستی من، به اندازه ی

تمام مردم شهر، در خود گریستم وگم شدم

اما نشانی از تونیافتم؛

وقتی باران می بارد ،وقتی رعد وبرق می زند

از من سلام به شوکت قبیله ی تو

از من هم یادی کن.....

وقتی عشق را در پر چین فاصله ها

نثار یک دل می کنی

وقتی اشک های جاری شده بر گونه های تب داری را

با دستهای مهربانت پاک می کنی

از من هم یادی کن.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 15:57  توسط عارفه | 

ازکسی که دوستش داری ساده دست نکش،شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی.....واز کسی هم که دوست داره بی تفاوت عبور نکن...چون شاید هیچ وقت ،هیچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد.

 

(دوست داشتن همیشه گفتن نیست...گاه سکوت است وگاه یک نگاه......)

 

 

کسی که صاعقه واراست سکوت چشمانش........(...DAS...)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 15:56  توسط عارفه | 

اگر صدنفردوستت دارند؛یکی منم...

اگر ده نفردوستت دارند؛یکی منم...

اگر یک نفردوستت دارد بازم منم،...

اگر دیدی که هیچکس دوستت ندارد بدان که من مردم......

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 15:55  توسط عارفه | 

اگه کوهی بشینه توی راهم              اگه خاموش بشه تنها چراغم

اگه نابود بشه دار وندارم                بازم من تاهمیشه چشم به راهم

اگه حتی نباشه یه ستاره                  اگه بارون روی دنیا نباره

اگه از نارفیقی ها بمیرم                  بازم اسم توتنها رو لبام

اگه باشم تو اوج آسمون ها              باشم توی بهشت آرزوها

بی تو حتی نمی خوام زنده باشم        باشم یک لحظه هم من روی دنیا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 20:6  توسط عارفه | 

خدا رو می خوام نه واسه ی اینکه ازش چیزی بخوام

خدارو می خوام نه واسه ی مشکل وحل غصه هام

خدارو دوست دارم نه واسه بهشت وجهنم

خدارو دوست دارم نه واسه ی زیبایی وزشتی

خدارومیخوام نه واسه ی خودم، که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه ی روزهای تلخ آخرم

خدارو می خوام نه واسه ی سکه وسکوی مقام

خدارومی خوام که فقط تورو، نگه داره برام

خدارو دوست دارم واسه ی اینکه تو رو بهم داده

خدارودوست دارم چون عا شقا رو خیلی دوست داره

خدارو دوست دارم یه  عاشقو تنها نمی ذاره

خدارو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم…….

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 20:4  توسط عارفه | 

وقتی خدا میگه «باشه» چیزی روکه می خوای بهت میده

وقتی میگه «صبرکن»  چیز بهتری، بهت میده

وقتی میگه «نه» داره بهترین رو برات آماده میکنه.

.

.

.

تورا به هرچه تو گویی ؛به دوست داشتنم سوگند

هرآنچه خواهی از من بخواه ؛لااقل...تودیگر... صبر مخواه»

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 20:3  توسط عارفه | 

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش دیدن ندارد

به دستانت بیاموز که هر گل ارزش چیدن ندارد 

به افکارت بیاموز که هر کس ارزش نقشی ندارد 

به شبهایت بیاموزکه هر کس شور شیدایی ندارد        به لبهایت بیاموز که هر نام ارزش گفتن ندارد

به خودکارت بیاموز که هر اسم ارزش کاغذ ندارد

به غمهایت بیاموز که هر کس ارزش غصه ندارد

به گیتارت بیاموز که هر کس ارزش سازش ندارد

به خورشیدت بیاموز که هر کس تاب تابیدن ندارد

به وجدانت بیاموز که هر کس ارزش بودن ندارد

به دریایت بیاموز که هر موج ارزش ساحل ندارد

به اشکهایت بیاموز که هر کس عشق باریدن ندارد

به قلبت هم بیاموز که در کنج دلت هرکسی جایی ندارد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:44  توسط عارفه | 

به نام او که سرشار از آرامش است……….

قاصدک

انگار برای عاشقی آفریده  شده ،یانه!!!!!برای رسوندن خبری از عاشقی به معشوقی...

قاصدک رو گرفتم این بار هیچ خبری با خودش نداشت اما نذاشتم بی خبر بره،تو گوشش زمزمه کردم واونو به دست باد سپردم...قاصدک نرفته برگشت وگفت:شونه های من برای رسوندن این خبر ضعیف هستن،این خبرسنگینیه واین عشق بزرگ.....

گفتم برو.....قاصدک به فکر فرورفت بعد لبخندی زد وگفت:از دوست داشتن تا عاشق بودن راه طولانیه.....،راهی از رنج وعشق وصبوری وهر کسی به این راه آشنا نیست....پس عاشق اون کسی باش که جواب عشق رو خوب بده......                     

                                                     بدرود

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:43  توسط عارفه | 

به نام او

می دونم که میدونی: برای زیستن دو تا قلب لازمه  ،قلبی که دوست بدارد…..وقلبی که دوستش بدارد  ،قلبی که هدیه کند وقلبی که بپذیرد…..قلبی که بگوید:  وقلبی که جواب بگوید…..قلبی برای من…..قلبی برای  انسانی که می خواهم تا انسان را کنار خود حس کند…..

                                               

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 15:40  توسط عارفه | 

خسته شدم ؛ از دنبال خودم گشتن. آخه میدونی داشتم دنبال اونی که می خواستم میگشتم که تو گشتن هام یه لحظه دیدم خودم رو هم گم کردم  .... بعضی ها رو میدیم که سراغ عشق گمشده ی  خودشونو از من میگرفتن ، اشک روی گونه هام می خواست غلط بخوره ولی بهش اجازه نمی دادم آخه پس غرورم رو چی کار می کردم ؟! شبها دیگه نمی توانم بخوابم ، گاهی وقتها يه بُغض سنگين راه گلومو می بنده، دوست دارم برای همه بگم که توی دلم چه طوفان سهمگینی به پا شده ولی بعد که فکر میکنم میگم برای چی بايد بگم ؟... بگم که چی؟!  برای همين تصمیم گرفتم هیچی نگم. بعضی وقتها هم احساس میکنم دوست دارم دیگه قلبم نتپه ، سکوت ممتدی که خیلی دوستش دارم می دونم که دارم میمیرم ولی هیچ کس مرگ من رو باور نمی کنه . اونوقته که تازه می فهمم بغض توگلوم داره خفم میکنه راه نفس کشیدنم رو داره میگیره ، اونوقته که می فهمم کسی رو تو زندگی کم دارم  کسی که رها کردنش همچین برام راحت نیست. اما نمی دونم برای آروم شدنم باید چیکار کنم مدتی هست که خيلی افسرده ام .. هنوز توی لحظه هام صدای نفس کشیدنش رو میشنوم ، اون زمانی رو که اشک از چشماش پایین می اومد ؛ اون زمان که دلش شکسته میشد درست مثل الان که دل من شکسته !!! چشمام رو که میبندم ، می بینم همون گوشه ی متروکه ی ذهنت رها شدم به امید خدا و خودت دستی را که به سویت دراز شده بود فشردی و رفتی.. دست خدا رو گرفتی تا به خدا برسی ، خودت رفتی وسفر رو به پایان رسوندی بدون من . میدونی دیگه دستام توان جستجوکردنت رو نداره حالادیگه دلم به حال خودم هم می سوزه! می خواستم دست تنهاییم روخودم بگیرم ولی نشد ... گفتم شاید بین سفر احساس کنی که یه چیزی کم داری ؛ اونوقت برمیگشتی که منو با خودت ببری !!! ولی حالا فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی ولی بدون این درست نیست که من تک و تنها باشم و تو نباشی.


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 11:38  توسط عارفه | 

به نام آنکه سکوت دلم راشکست..........

 

 

دوباره دارم حرفمو بهت می گم

دوباره دارم ازت خواهش می کنم

احتمالا آخرین باره

چون دیگه نه روی این کارو دارم نه حوصله شو

نمی دونم چی جواب می دی؟؟؟؟؟

ولی اینو باید بدونی

اگه بگی نه!!!!!،خودکشی نمی کنم

چون حتی فکر کردن به تو هم برام لذت بخشه

اگه بگی نه!!!!!دیوونه نمیشم

چون الان هم، چیزی از دیوونه ها کم ندارم

اگه بگی نه!!!!!شاعر نمیشم

میرم پیش اونایی که هرگزنفهمیدن عشق چیه؟؟؟

چون نمی خوام شعرام تورو یاد کسی بیاره....

اگه بگی نه ،فراموشت نمی کنم

چون اگه فراموشت کنم همه چی دروغ بوده.....

اگه بگی نه ،انتقام نمی گیرم

چون هرجا باشی من خوشحالی تورو می خوام

اگه بگی نه!!!!!اتفاقی نمی افته

اگه بگی نه!!!!!من میرم...

میرم دنبال چیزی که بهش می گن زندگی

پیش زنده های دیگه

که فقط از زندگی.....زنده بود ن رو بلدن

اونایی که نفهمیدن چطور یه لبخند آدمو دیوونه می کنه!!!؟؟؟!!؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:31  توسط عارفه | 

به یادش وبه یاریش

همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم..........

اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد...........

دیگربرو عزیز من!

دل نگران هم نباش........................

من هم پیش از پریدن پروانه نخواهم مرد؟؟؟؟؟؟؟

قول می دهم فردا

کنار همین دفتر خیس منتظرت باشم

درهر ساعت از سکوت ترانه که بیایی

مرا خواهی دید

قول می دهم...........................

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:30  توسط عارفه | 

هوالمحبوب

 

اگر شبی فانوس- نفس های من خاموش شد،

اگر به حجله آشنایی،

در حوالی خیابان خاطره برخوردی

وعده ای به تو گفتند:

کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپرزد!

توحرفشان را باور نکن!

تمام این سالها کنار- من بودی!

کنار دلتنگی- دفاترم!

در گلدان چینی- اتاقم!

در دلم...............

تو بامن نبودی ومن با تو بودم!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:2  توسط عارفه | 

نوشتم عزیز دلم، بعد پاکش کردم،آخه تو خود دلمی!

نوشتم همه چیزم،بعد پاکش کردم،آخه توخود خودمی!

نوشتم عاشقتم، بعد پاکش کردم،آخه فقط عشق  نیست

که منو دیوونه ی تو کرده.....               

نوشتم مهربون دیدم در مقابل محبتهای تو خیلی بی رنگه؟

نوشتم :یار!؟ یاور!؟ دل!؟ دلدار!؟ مرهم !؟ پناه !؟ آرامش !؟دوست

...............................نوشتم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 14:0  توسط عارفه | 
می گن اگه کسی رو دوست داشته باشی نمی تونی تو چشاش زل بزنی.........

نمی تونی دوریش تحمل کنی.......

نمی تونی بهش بگی چقدر می خواهیش........

نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری.........

نمی تونی بهش بگی چقدر دوستش داری..........

واسه همینه عاشقا دیوونه میشن.........؟؟؟؟؟؟!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 15:40  توسط عارفه | 

     

     

گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....

گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....

گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي

او نه چشم هاي خيس و شسته ام را

نه نگاه ديگرم را

هيچکدام را نديد

 فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت :     

      ديوانه ي باران نديده

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:13  توسط عارفه | 
دنیا را بد ساخته اند.......کسی را که دوست داری ،تو را دوست ندارد،کسی که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمی داری،..........اما کسی را که تو دوستش داری واو هم تو را دوست دارد به رسم وآیین زندگی به هم نمی رسند واین رنج است................،زندگی یعنی چه.........

                                              "دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:7  توسط عارفه | 
هوالمحبوب

خدایا به هرکه دوست می داری بفهمان که عشق از زندگی بهتر است وبه هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

                                         " دکتر شریعتی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 16:0  توسط عارفه | 
ای مهربان ترین مهربانان عالم......اگر من بد بنده ای هستم ، تونیکو خدایی هستی.....پس  بامن آن کن که سزاوار مقام توست ،نه آنچه لایق من است.

ای معبود من.....تو بندگانت را امر به دعا فرمودی وبه اجابتش متعهد شدی ،پس من تو را به دعا می خوانم و تو دعای مرا چنانکه وعده دادی، مستجاب کن.

پروردگارا تمام مریض ها را لباس عافیت بپوشان وظهور آقا امام زمان (عج) را نزدیک بگردان.

                                                                         آمین(صلوات)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:55  توسط عارفه | 
یه سلام عرض می کنم به عموی مهربونم وبه تمام دوستدارانش.امیدوارم حال همگی تون خوب باشه وبه وبلاگ من وعمو خوش آمدید،راستش امروز اولین روز کاریمه به خاطر همین نمی دونم که باید ازکجا شروع کنم؟ولی به نظرم بهتره براتون یک متن بنویسم....

کمکم کن راهروی خوبی باشم،نه تند برم،نه آهسته،درست درکنار تو........کمکم کن پرنده ی خوبی باشم،نه بالا پروازکنم ونه پایین،درست در کنار تو.   کمکم کن یاد بگیرم چطور به چشمانت نگاه کنم که نه اشک های مرا ببینی ونه عشق درون چشمهایم را.... ....    کمکم کن چطور به رویا فرو بروم.........نه واقعی،نه دروغ .....درست در رویا. کمکم کن چطور قایقران خوبی باشم،نه به راست بروم ونه به چپ درست به طرف هدف، کمکم کن یک دوست واقعی باشم درست مثل خود تو.......

                                          عشق من تا نامه ای دیگر خداحافظ......دست علی یارتون خدا نگهدارتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:47  توسط عارفه |