تبليغاتX
قاصدک
دوباره قلم در دست گرفته ام تا واست از درد دلهام بگم.....این روزها چقدر زود بدون نگاهت می گذرند. تو باز هم رفته ای ولی هنوز هم صدای خش خش  برگها ساز با تو بودن را برام می زنند.

یادت هست دستانم را برای معبد آرزوهایت نشانه کردی؟ کجاست....؟ آن روزها کجاست.......؟چرا بر نمی گردند...؟؟؟کجاست .....؟؟مگر زندگی از من چه می خواهد.......؟می دونی دیشب تا سحر برایت دعا می کردم که مبادا دچار نگاه عاشقی مثل خودت شوی.برایت دعا می کردم که هرچه زودتر از سفر برگردی.............

مگر پرنده ها چه کرده اند که باید تا ابد برای رفتنت آواز سر دهند.......؟؟؟

چند روزی هست که بارون می باره.....ببینم هیچ می دونی من کنار جاده انتظارت را می کشم.....می دانستم آن روز خواهی رفت.........می دونستم اون جاده دیگه انتها نداره...........برگهای پاییزی هنوز در زیر پاهات خش خش می کردند.........

می دونستم که این آخرین باره که نگاهم را به نگاهت می دوزم....صدای پاهایت را شنیدم.........برگشتم ؛ تو آرام آرام از دور دست می آمدی ، مثل همیشه عشق توی نگاهت شعله ور بود. با دستانی که گل های رز سرخ آنها را تزئین  کرده بودند پیشت آمدم ، مثل همیشه حرف نمی زدی.........غرق سکوت بودی..........به چشات  نگاه کردم.........اشک توی چشات جمع شده بود .......وزود نگاهت رو هم ازمن دریغ کردی........

گفتی باید تو رو به باد فراموشی بسپارم.........باورم نمی شد........باورم نمی شد که تو همچین حرفی زده باشی...............نه .......غیر ممکن..........

زانوانم  دیگر توان ایستادن نداشتند..........جلوی پاهات که آماده ی رفتن بودن روی زمین افتادم.......بغض هم با من گریه می کرد.........چشمان تو هم ابری یود...........

آن روز حتی ، درختان کنار جاده هم بی تاب بودند ؛ کلاغ های سیاه هم رفتنت رو به همه خبر می دادند...........قناری هاهم از طرز نگاهت کوچ می کردند ؛

وتو بی هیچ حرفی  از کنارم گذشتی ورفتی................

صدایت کردم.........بارون هم تند می بارید ............باز هم بلند تر صدات کردم...........می دانستم صدایم را می شنوی اما...اما.....اما تو بر نگشتی...............واز من دور شدی..........

دیگه تصویرت هم از جاده محو شده بود...........گلها را لا به لای برگهای درختان که به بهانه پاییز، به روی جاده  افتاده بودند گذاشتم...................

آن روز تا شب زیر بارون ودر آن سوزی که صدایم را در میان پیچ جاده می پیچاند ، جای پاهایت  را گلباران کردم وتا امروز در کنار جاده با همون بارون که بعد از تو هیچ وقت بند نیامد..........وبا دستانی پر از گلهای رز سرخ به انتظارت نشسته ام :

                                      شاید یکی از همین روزها برگردی.......................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 14:44  توسط عارفه | 
دیرگاهی ست در کرانه های خودم به گل نشسته ام

وباد میان باره های دلم

تن به هیچ بادبانی نمی  ساید

ومن آنگونه زار گریستم

که آبشاری از بس کوه

که طوفانی از بس رعد

وبرخاک نشستم به سوی خویش

آنگونه که مادری بر طفلش

وخدایی برمخلوقش..................

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:33  توسط عارفه | 
چه عذاب بزرگی است

وقتی که من تمام تنهایی رابه دوش می کشم

وسخت ترین لحظه های انتظار را

با شکیبایی خودقسمت می کنم

آرزوی محالی است برای من

درک دستهای تو

از انتهای تنهایی .......ستاره های چیده شده

وسفره ی خالی احساس

که مهربانی سایه ها

رنگینش کرده است

تو حتی.........

از فکر این عذاب هم ..............

ومن هروز..........

تحلیل می روم.................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:23  توسط عارفه | 
اون روز که به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تمام وجودمو برداشت ....که شاید منم یه روز مثل گل نیلوفر تنها باشم................اون روز سریع از کنار مرداب دور شدم ..............

 ولی حالا می بینم خودم خیلی وقته مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم .........ولی......شاید هم.......

ولی حالا می فهمم که گل نیلوفر تنهاو مغرور نبود .........اون خودشو وقف مرداب کرده ودر حقیقت اونه که تنهاست......................

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:13  توسط عارفه | 
آسمان همچو صفحه ی دل من

روشن از جلوه های  مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتر از خواب است

.

.

.

.

.

باز هم امشب در کوچه بس کوچه های خیالم سرگردانم ودر جستجوی خودم وتو هستم........

تا بیابم رد بایی از خودم وهر آنِ ذره ذره نعمت راکه جمع شدند من!!!!به تمام معنا بشناسم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:4  توسط عارفه |