![]() |
![]() |
|
|
ازش پرسیدم : منوبیشتر دوست داری یا زندگیتو ؟ گفت : تو رو اون از من پرسید منوبیشتر دوست داری یا زندگیتو ؟ گفتم : زندگیمو اون رفت ، اما ... هیچ وقت نفهمید که تمومه زندگیمه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:38 توسط عارفه |
|
|
بهتر است سکوت کنیم اما بدان عزیزکم ، سکوت نیز گویاست ، سکوت بسیار و بسیار حرف می زند ! سکوت می تواند حتی جایی که کلام عاجز می ماند ... سخن بگوید سکوت ، چیزی را ناگفته نمی گذارد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:35 توسط عارفه |
|
|
امروز هم یکی از روزهای خوب خدا بود ...یکی از روزهای عمرم که گذشت..وشاید دیگه فردا این فرصت رو خدای مهربون دیگه بهم نده تا یک روز دیگه هم زندگی کنم....چقدر همه جا ساکت.....من بازم تنهام.....دارم به خودم فکر میکنم به گذشته ام ...به حالم...واما به آینده ای که حالا دیگه خیلی واسم مبهم .....آینده ای که نمی دانم باید انتظارش بکشم یا نه دیگه همچین فرصتی ندارم که واسه آینده ام تصمیم هایی بگیرم......یا هدف هایی واسه آینده ام در نظر بگیرم و به خاطرشون تلاش کنم....حتی نمیدونم این تصمیم بزرگی که همین چند وقت پیش گرفتم رو می توانم تا پایانش عملی کنم یا نه.....؟؟؟؟؟ راستش ابرهای دلهره ؛ اضطراب ؛ شاید هم تردید آسمون دلم رو گرفته..... باور کن میدونم .....من خدای خیلی بزرگی دارم.....خدایی که دیگه حالا خیلی وقته که از نزدیک وجودش حس می کنم ....آنقدر نزدیک که دیگه نمیدونم حتی چه جوری باید بگم....خدایا !تو اینقدر نزدیک بودی ومن نمیفهمیدم ؟خدایا ؟ یعنی واقعا حرفهای همه مردم عالم رو میشنوی.....خدایا این روزها میاد ومیره ؛صبح ها شب میشه وشب ها روز. خدایاالان به همه چیز وهمه کس فکر میکنم ....با احترام باهمه حرف میزنم ومواظبم کسی از من رنجیده خاطر نباشه....اما وقتی نوبت تو میشه ، انگار رویم نمیشه بقیه اش روبگم...... خدایا امروز آنقدر به خوابم فکر کرده ام.که سرم ازدرد داره می ترکه....اینکه چرا اینجوری بهم الهام شده که توی یکی از همین روزهاست وخیلی نزدیک......نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم میگه که خیلی زود این خواب تعبیر میشه.........فکرکردن به این که کسانی که دوستم دارند بعد از مرگم چه کار می کنند بد جوری اعصابم رو ریخته به هم......اینکه عزیزام بالای جنازه ام چه حالی میشن عذابم میده......فکر اینکه مامانم دوستم داره ولی به هر حال باید ازم دل بکنه .....عزیزترینم اینکه توی خواب میبینم لحظه ی جون کندن من پشت در اتاق همه با چشای گریون ایستاده باشند ودلشون بخواد که کمکم بکنن ولی هیچ کاری هم نتونن بکنن.....منم برای آخرین بارچشام به زور وا کنم سعی کنم که همه رو تک تک لااقل برای آخرین بار نگاه کنم ودستم که از شدت درد داره می لرزه به طرفشون دراز کنم وبا چشای گریون داد بزنم .....وبعد ..... وبعد انگار که خودم دارم از بالا ؛ پایین رو میبینم .....رنگم سفید شده خیلی سفید وانگار که آروم خوابیدم.....یه خواب خیلی آروم.....همه ی صداهارو میشنوم.....همه اشکشون سرازیر شده ....مامانم که داره به سر وصورتش می زنه .....هرچی صداش میکنم نمی شنوه .....حالا دیگه بغض همه ترکیده......حالا دیگه سکوت شکسته.....حالا دیگه تموم اونایی رو میبینم که خیلی واسم عزیز بودند خیلی هارو میبینم که واسم گریه می کنند اما نمیدونم چرا تو بینشون نیستی..... حالا دیگه خیلی هارو میبینم که به هم دیگه میگن آرزو به دل مرد.....خیلی زود بود......خدا به مادرش صبر بده......حالا دیگه خیلی ها ناراحت هستند خیلی ها واسم اشک می ریزن حالا خیلی ها برام پیراهن سیاه پوشیدند حالا خیلی ها غصه می خورن که خیلی جوون بود ..... خیلی زود بود واسه پر پر شدنش......حالا دیگه انگار.....!!!!!! وبا یه صدایی از خواب می پرم....... خدایا امشب خیلی دلم گرفته دلم می خواد فریاد بزنم ؛ فریادی که مثل یه یغض توی گلومه.....خدای خوبم هیچ کس جز خودت نمیدونه که من این روزا چه زجری میکشم ؛ هیچ کس نمیدونه بی تو به من چی میگذره......هیچ کس نمیدونه که عارفه مثل یه شمع این روزا میسوزه وآب میشه..... ولی آخه چرا ؟؟ چرا هیچ کس نمی خواد قبول کنه که عارفه دلش پر از درد.....دلم می خواد با یکی دردودل کنم ولی آخه با کی......کی تحملش داره.....کی شونه هاش بهم قرض میده .....کی تحمل هق هق گریه های منو داره......کی تحمل داره که وقتی ... عزیزترینم باور کن به خدایی که بالای سرم شاهد وناظر کارام میدونم که توهستی ....میدونم که بزرگترین شانسم توی زندگی آشنایی ودوستی با تو بوده ولی به جون خودم من تحمل گریه ی هیچ کس رو ندارم..... تحمل شکستن تورو ندارم.....اینکه ببینم جلوی چشام داری گریه می کنی دیوانه میشم ....میدونم که این بار هم می خوای بگی که این دلیل نمیشه که تو بهم هیچی نگی.....ولی قبول کن که خیلی دوست دارم قبول کن که میدونم اگه جلوی چشام ؛ خودت کنترل کنی حتما اون شب خیلی گریه میکنی حتما به حرفهام فکر میکنی.....دلم نمی خواد که این جوری اذیتت کنم ، چه میدونم تحمل رنگ غم رو تو چشات ندارم ....دلم می خواد هر وقت به این روزها فکر میکنی فقط خاطره خوب وشیرین از من ، از دوستی مون رو به یاد بیاری همین وبس دلم نمی خواد حتی توی آینده وقتی یاد امروز افتادی اشک توی چشات جمع بشه وبغض هم راه گلوت ببنده.....................همان طورکه من داریوش رو خیلی دوستش دارم وبه خاطر خودم وخودش دارم این عشق رو پاک میکنم دلم نمی خواد تورو به این خاطر که عزیز دل خودمی ؛ آبجی گلم هستی با حرفهام وکارام اذیتت بکنم میدونی دلم می خواد وقتی دارم برات از غصه هام از دلتنگی هام از بریدن هام میگم از ....دلم می خواد اون لحظه سخت ترین وشاید هم بدترین رفتارو باهام داشته باشی ولی سکوت نکنی.....به چشام زل نزنی.....یا توی چشات اون غوغا رو نبینم یا اشک هات که توی چشات جمع میشه ولی مقابله میکنی ویهو اشکات که بی اجازه سرازیر میشن که بهم بگی گردوخاک رفته تو چشام...یا بغض طوری راه گلوت ببنده وحتی نتوانی......بسه دیگه باور کن اینا دیوانه ام می کنه........دلم می خواد با صدای بلند گریه کنم دلم می خواد این سکوت تلخ رو بشکنم دلم می خواد فریاد بزنم .....خدایا بریدم مگه من چقدر صبر دارم ....مگه من ایوبم.....خدایا دلم براش تنگ شده من دیگه کم آوردم.....دارم فکر میکنم که آخر خط.....دیگه نمی توانم ادامه بدم خدایا بهم فرصت بده خواهش میکنم تالااقل این تصمیمم به نتیجه برسه........دلم می خواد ببینمش چقدر سخته تحمل دوریش......خدایا من به خاطر این تصمیم تموم پل های پشت سرم خراب کردم وحالا میدونم که بی امید حتی نمی توانم قدم از قدم بردارم ....خدایا امیدم رو ........ خدایا کمکم کن راه خیلی سختی رو شروع کردم .......خدایا بهم کمک کن وبه من قدرت آن را عطا کن که بتوانم به اندازه ای که دوستش دارم ، نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش کنم......خدایا میدونم که داری به حرفهام گوش میکنی پس خواهش میکنم...... همیشه مواظبش باش ....خدایا نذار که غصه بخوره.....خدایا دلم میخواد هربار که می بینمش لبخند رو لباش باشه مثل همون موقع ها که صداش پر از شادی بود...خدایا این منم بنده ی تو ازت میخوام که نذاری هیچ وقت احساس تنهایی کنه....خدایا کمکش کن که عشقش برگرده وطرف مقابلش هم عاشقانه دوستش داشته باشه وهمیشه کنارش بمونه......خدایا دوست دارم خوشبخت یشو ببینم ....خدایا مواظبش باش ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:1 توسط عارفه |
|
|
با توام سهراب ....ای به پاکی چون آب یادته گفتی بهم تا شقایق زنده است ، زندگی باید کرد...نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد، دیگه با چی، کسی رو دلخوش کرد..... یادته گفتی بهم آمدی سراغ من نرم وآهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی من ...آمدم آهسته نرم تر از یک پر قو؛ خسته از دوری راه ؛ خسته وچشم به راه....... یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار !!!!! فکر کنم شدم دچار.....تو خودت گفتی که تنهاست ماهی اگر که دچار دریا ، باشه.... آره تنها باشه ؛ یار غم ها باشه.... یادته می گفتی گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما تا با آواز شقایق که در آن زندانیست دل تنهایی تان تازه شود دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفس سهراب ؛ ساحل یک قفس..... نیست که تا این تازگی بده این دل تنهایی من پس کجاست اون قفس شقایقت؟؟؟؟؟ منو باخودت ببر به قایقت........ راست می گفتی کاش مردم ؛ دانه های دلشان پیدا بود....... آره کاشکی دلشون شیدا بود............. من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب.... تو خودت گفتی بهم سهراب........ بهترین چیز رسیدن به نگاهی ایست که از حادثه عشق تر است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:7 توسط عارفه |
|
|
چرا این روزا دیگه هیچ اتفاقی نمی افتد ؟چراهمیشه فراموش می کنم یک قطره از اشکهایم را برایت نگهدارم؟ چرا کسی شعرهای شکسته ام راازروی پیاده رو برنمی دارد ؟ چراکسی باور نمی کند خورشید صبحگاهان در اتاق من به دنیا می آید وشامگاهان در ایوان من می میرد ؟تاکی گیسوان بلندت رادانه دانه بشمارم ومحرفهایم راواژه واژه روی پوست شیرینت بنویسم ؟تاکی پنجره را باز بگذارم تا ابرها یکی یکی بیرون بروند ؟تا کی برای......... چقدرهوا خوب است !چقدرلاله ها زیبا شده اند ! باران های نقره ای بوی تورا می دهند. روز به رنگ نفس های توست وشب چون چشم های تو سیاه است. عزیزم لبهایت را به سلام باز کن ای مهربان ، تا زمین هزار سال جوان شود.عشق واقعی رو تو به درختان یاد بده.................. چراهیچ اتفاقی نمی افتد ؟چرا کسی آوازهای زخمی مرا نمی بیند ؟چراکاسه ها همچنان خالی مانده اند ؟چرا هیچکس گل سرخی روی میزم نمی گذارد ؟من وتو شبیه هم هستیم .شبیه کسی که عاشقانه دنبال بهشت می گردد. شبیه شاعری که دوستمان می داشت .من وتو تشنه ایم .بیا دوباره خودمون رو به خدا معرفی کنیم............... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:6 توسط عارفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گاهی باید قاصدک بود
غرق سکوت... محو تماشا..... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|