تبليغاتX
قاصدک

سپاس خدای را که مرا فرصت داد تا بجویم ، بیابم ، وجراتم داد تا بنگارم.

ای نام تو بهترین سر اغاز ، همه تورا می بینند ولی نمی شناسند همه تورا می خوانند ولی نمی دانند .هستی ، هستها از توست ، ماسوی تو چیزی نیست همه جا فراتر ازهرجا وهمه زمان فراتراز هر زمان تنها تو هستی که بودی ومی مانی همین قدر به جان مایه دادی که تو را بشناسد وباشناخت توزندگی کند تو جان انسان را دوست داری وبر رحمت وشفقت می فرستی اما انسان که به سند خسارت سفاهت دارد تورا انکار وپس از اندکی فراموش  می کند این جان بسته به قفس تن ، ازروح دمیده تو روی برمی گرداند وتن حیوانی را به پرواری دنیای پست وفانی تیمار می کند  ودرنهایت خستگی وفرتودگی که غایت تلاش تن  است پژمردگی وسر افکندگی را برای جان مسافر به خسارت می کشاند وندامت وتاسف را از روزگار سپری شده ره توشه سفر دوم می کند.

سلام یه سلام که با تموم سلام هایی که تا به امروز دادم فرق داره .............سلام به تویی که میدونی وسلام به تویی که ...!!!؟!!؟ الان که دارم می نویسم یه چند ساعتی هست که دارم با خودم کلنجار میرم به خاطر اینکه ،  بنویسم ؛  اما از کجا شروع کنم رو نمیدونم .....

.

..

...

ودر نهایت : میدونی شاید خبر نداشتم . شاید نمی خواستم بدونم !!! .ولی حالا میدونم چی می خوام...

.

.

.

آدمها متولد میشن واز دنیا میرن .آدمها عوض میشن .آدمها گاهی میخندن وگاهی گریه میکنن . آدمها همیشه عاشق نیستن . نمیدونم کی وکجا ، بر سر چه اتفاقی ، به خاطر چه چیزی یا در هنگام انتخاب کدام تصمیمی ممکنه من هم عوض بشم .خب من هم یه آدم هستم .درست مثل ادم ! اشتباه میکنم .به بیراهه میرم .اما دوست دارم  حتی اگه شکستم ،  حتی اگه از یاد همه رفتم ، حتی اگه روزی رسید که هیچکس من  رو به خاطر نیاورد ، من همچنان عاشق بمونم ولی نه عاشق .....!! وفقط من ، فقط خود من میدونم که این عشق یعنی چی . انگاردارم روی دریایی بزرگ راه میرم . انگار دستم به ستاره ها میرسه ومیخوام که یکی یکی نازشون کنم . انگار بهترین نوازنده دنیا هستم وساز در دست ، ساکت نشستم وبه آوای زیبای طبیعت گوش میدم . انگار همه خدا توی قلب کوچیکم جا شده .انگار که نه ! دقیقا همینه ! همه ی خدا توی قلب من .

همه فکر میکنن یا باید عاشق خدا باشی یا عاشق یه آدم دیگه . همه فکر میکنن وقتی شعرعاشقانه میگم باید در مورد کسی باشه که میشناسمش یا قبلا اون رو دیدم ! من خدارو خیلی دوست دارم  .بنده هش رو هم دوست دارم .بنده های خوبش رو هم خیلی دوست دارم . اماخب ...من عاشق طلوع خورشیدم .عاشق نگاهی خیره به آسمون .عاشق موسیقی احساس در دستگاه سکوت ! عاشق اشکهایی که سرازیر نمیشن .عاشق مریم های نشکفته .عاشق خنده هایی که میشه بهشون اعتماد کرد . عاشق جاده هایی که نمی خوای به آخرشون برسی . عاشق چشمانی تر شده از شعر سهراب...

من اناری را می کنم دانه

به دل می گویم

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود...

خنده دارد ...گاهی وقتها عاشق خودم میشم...

 

ولی آخه : ......

باور کن گفتنش برای من هم  آسون نيست. نگفتنش هم راحت نيست. مثل این میمونه که  يه موجود زنده توي قلبم داره زندگي ميكنه. انگار مثل پروانه اي كه از پيله اش درمياد تو هم داري متولد ميشي. نميدونم چرا تازگي ها نگام همش به سمت آسمون ميره! از تماشاي اون خیلی لذت ميبرم و احساس ميكنم كه من هم بايد توي اين دنياي بزرگ به اندازه خودم سهم داشته باشم. به اندازه خودم مسير دنيا رو عوض كنم! بعضي وقتها دلم براي خورشيد ميسوزه! كه چه تنهاست! بعضي وقتها دلم براي چشمهاي ابري تنگ ميشه! كه چه زيباست! بعضي وقتها هم دلم به گريه آسمون ميخنده! چه غريب! به آفتاب نميشه خيره شد اما ميتوني بغض چشمهاي ابري رو بشكني و عاقبت فكر ميكني كه چي ممكنه باعث بشه آسمون هم گاهي گريه كنه!
اين موضوع كه خدا داره نگاهت ميكنه كمي من وتو وما رو مي ترسونه. خدايا!؟ سلام!! چقدر راحت تر از اون چيزي كه هميشه فكر ميكردي. مهم نيست كه كي هستي. مهم اينه كه داري با كي صحبت ميكني. مهم نيست كه كي بودي. مهم اينه كه كي ميخواهي بشي. مهم اين نيست كه كجا بودي. مهم اينه كه كجا ميخواهي بري... خدايا؟! خداحافظ!! همين؟! تمومش كردي؟ چيه؟ خدا چي؟ دلت اومد اين گفتگو رو به همين سادگي تمومش كني؟ چيه؟ وقت زياده؟... خدايا؟! دوباره سلام!...
یه برگ سفید تا نخورده رو فرض کن ، میشه خیلی چیزا توش نوشت ، از خاطرات ، از زندگی ، از بدبیاری ها وبدبختی ها ومناسبتها ...اما من تصمیم دارم امشب ازخاطراتم ...از این بیست سالی که به سرعت برق وباد سپری شده برات بنویسم ، از تک تک لحظات اش ازبدبیاری هام ازلحظات تلخ وشیرین مدرسه  ، از روز اول مهر سال 73  ، از...؟؟؟( اصلا ببینم وقت داری حرفهام گوش کنی ؟؟ یا ...)

میدونی چیه دلم برای سادگی های بچگی ام  تنگ شده ، برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ اتفاق بدی نبودم . ویا شب های زمستانی که وقتی سرم رو بالش خیال میذاشتم لحظه ای بعد خواب را مهمان چشمهای بی گناهم می کردم وتا صبح رویاهای سپید وآبی می دیدم .... دلم برای آرزوهای بچگی ام تنگ شده ، دلم واسه اون روزایی که لبه ی نیمکت می نشستم  تا کسی فکر نکنه هنوز بچه ام وپاهام روی زمین نمی رسه..... دلم برای روزایی که وقتی نمره بیست می گرفتم تا خونه ورقه ی امتحانی ام تو دستم نگه می داشتم .... دلم برا ی شیطونی های  اون موقع هام تنگ شده  دلم برای روزایی که با پسرخاله هام وپسر دایی هام گروه  ماجراجویان تشکیل داده بودیم .... دلم برای روزایی که با بهترین دوست دوره ی بچگی ام کنارهم ....درحالی که دست هامون بهم گره میکردیم ومی رفتیم مدرسه....بدون اینکه نگران اتفاق بدی باشیم ......اما غافل از اینکه روزگار طرح جدیدی واسه زندگیمون داره .......!!!!دلم  برای  خواندن شعرها وکتابهای  داستان یکی بود ، یکی نبود .....دلم تنگ شده ....دلم برای رها شدن تو آغوش خواستنی پدر ونوازش های گرم مادر..... دلم تنگ شده  برای قاصدکی که می گفتند خبر های خوب می آورد .....ولی ....؟؟؟!!!! دلم برای حس وحال ناب کودکی وآرزوهای بی ریایش تنگ شده

میدونی چیه ؟؟توی همه ی این سال ها فکر میکردم تولد 20 سالگی ام با همه ی تولدهام یه فرق بزرگ خواهد داشت....همیشه فکر میکردم تولد 20 سالگی یعنی نقطه اوج ایستادن .....یه نقطه ی شروع جدید .......یه سال دیگه هم گذشت ...حالا من بیست ساله شدم .....همیشه دلم می خواست تولد بیست سالگی ام با تموم تولد های زندگیم فرق داشته باشه ...

.

..

...

حالا تو واقعیت هم همینطور شده ....حالا من توی یه نقطه ای جدید وایستادم .....راستش امروز !!...وقتی به پشت سرم نگاه میکنم ...به گذشته ای که خیلی ازلحظه هاش راحت وبه بهای خیلی کم ازدست دادم ........لحظه هایی که توی دلتنگی و....تنهایی گذشته .........لحظه هایی که همیشه توی رویاهام تورو دیدم.........لحظه های سخت دوریت ،   اشک مهمان چشام شده .......لحظه هایی که می توانستم سعی کنم که اگه جزوء بهترین های این کره خاکی نیستم لااقل جزوء خوب هاش باشم ولی ......افسوس .....واما یه آینده ی مبهم جلوی چشمام ........وشاید می ترسم از اینکه بیست سال بعدی را هم به همین منوال سپری کنم .....می ترسم ازاینکه وقتی سی ،  چهل ساله شدم بیشتر از امروز شرمنده بشم وخجالت زده این روح خسته .....

حالا چشمام میبندم چند لحظه ای تاریکی حکم فرما میشه ......اما خیلی زود !!!!........میدونی چیه الان که دارم فکر میکنم ...سوال مجری یکی از برنامه های تلویزیون  یادم میاد !!ببینم عارفه ،  چند نفر واقعا وفقط به خاطر خودت ؛  دوست دارن ؟؟؟ حواست کجاست فکر میکنی تو قلب چند نفر جا داری ؟؟؟ چند نفر بی هیچ شرط وشروطی  دوست دارن وتو لحظه های تلخ وشیرین زندگیت مطمئنی که تنهات نمیذارن !!؟؟؟

  بیست سال گذشت پس کی قراره به خودت بیای !!!  ،  یا بهتر بگم بیست سال رفت الان که فکر میکنم من هنوز خیلی کارها می توانستم بکنم که هنوز نکردم .....می توانستم از خیلی از روزای زندگیم لذت ببرم حتی توی همین بیست  سال ، شاید توی این سالها می توانستم !!!.......... ولی خیلی ساده از دستشون دادم البته به استثنای روزای خاص زندگیم  .....می توانستم خیلی بیشتر قدر محبت های اطرافیانم رو بدونم  که!!! ....می توانستم زندگی رو خیلی ساده بگیرم ..... ....می توانستم تمام سعی ام رو بکنم که دل کسی ازم نشکنه ولی حتی من این کارروهم نکردم.... میدونی فکر اینکه تا حالادل چند نفر ازم رنجیده ویا دلش ازدست من شکسته ،  اذیتم میکنه!!!هول برم میداره  .......ویا می توانستم غرور را کنار بزارم وبه خیلی های دیگه که دوستشون داشتم ولی به زبون نیاوردم  بهشون میگفتم ....واما امروز

همه تولدم را به من تبریک گفتند:

دیوار اتاق ، پنجره رو به حیاط ، درخت اقاقیا

گل ها ، قلم ودفترچه خاطراتم

امروز آسمان به من لبخند زد ،

زمین مرا نوازش کرد ،

خورشید گرمای خود را نثارم کرد ،

اما امروز

باد برایم شعر خواند.....کاش همه انسانها این گونه بودند...!!!

 

 

خیلی دوست داشتم تا نویسنده ای بودم ٬ تا شاید بهترین واژه ها را برایت بروی برگه ای سفید به ارمغان آورم ٬ ولی خجالت می کشم که باید اعتراف کنم ورق را سیاه کردم  . چرا که هیچ کلمه ٬ هیچ جمله ای را درخور .................نمی دانم ... نمی دانم !

میدونی که...........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                    



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                                                          


 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 23:7  توسط عارفه |