![]() |
![]() |
|
|
اینجا آره .......همین جا؛ زندگی می فروشند چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی لابد می خوای بگی نوشته های قبلیم کجا واین کجا ؟...پس !!! دقایقی هست آسمان بغضش را شکسته ونم نم می بارد .هوا خیلی سردشده ...دستام یخ کرده ...وارد داروخونه میشم ؛ نسخه رو تحویل میدم قبل ازمن یه چند نفری هستن، واسه همین میرم وگوشه ای می ایستم ...از شیشه بیرون نگاه میکنم به عابرهای خسته که ....به مادری که ازفرط خستگی باهر قدمی که برمیداره دست دختر بچه کوچیکی که سه ، چهار سال بیشتر نداره ...وتواین هوای سرد یه کت صورتی ویه کلاه قهوه ای گذاشته سرش وبه بهونه کدوم وسیله بازی یا شایدهم گرسنگی وخستگی ؛ اشک توی چشماش جمع شده ومادر اما با هر نق زدن اون بی تفاوت بیشترو تندتر قدم برمیداره یکی یکی تابلو ی دکترهارو نگاه میکنه، نمیدونم اما انگار دنبال مطب.....جلوی پیرمردی رومیگیره وتکه کاغذی رو نشونش میده ...پیرمرد با دست به اون طرف خیابان اشاره میکنه وچیزی میگه واما اون ............ با صدای دخترجوانی به خودم میام ؛ ببخشید خانوم میشه اینطرف تربایستید.....واون ، برگه ی رو از توی کیفش درمیاره وروی شیشه داروخونه می چسپونه که باماژیک رویش نوشته....خانم( ر) 25 ساله اهدای فوری ، قیمت توافقی گروه خونی (+A)تلفن تماس...یه نگا به نوشته های ریز ودرشت روی شیشه می اندازم امیرعلی ، کلیه فروشی 23 ساله گروه خونی O) ) شماره تماس...و..و.. وقتی تعجب منو می بیینه .....خنده ی تلخی تحویلم میده ومیگه بایدهم تعجب کنی تو که ......!!!!زیرلب میگم چرا اینجوری فکر می کنی ؟؟؟برمیگرده توچشام زل میزنه ودیگه جلوی اشکاش نمیتونه بگیره ....زود خودش جمع وجور میکنه از داروخونه میزنه بیرون .....ازپشت صداش میکنم ومیگم ببخشید ناراحتتون کردم و برمیگردم به طرف داروخونه .......... داروهارو که میگیرم راه میافتم امروز یکی از روزای سرد دی ماه است ، روی آسفالت خیس کوچه پا می گذارم............. توی ایستگاه به شیشه تکیه میدم ودستام میذارم تو جیبم یه 20 دقیقه ای هست که منتظرم (...)سوار اتوبوس که میشم دوباره می بینمش اما اینبار پسر بچه کوچیکی رو بغلش گرفته اینبار به چشاش خوب نگاه میکنم چشاش پر حرف اما انگار کسی رو پیدا نکرده تا سرش روی شونه هاش بذاره وگریه کنه ، آسمون چشاش بارونی و.....سلام میدم وکنارش می ایستم ، بهم میگه یعنی تا حالا آدم بدبخت ندیدی که اینجوری تعجب کردی ؟بهش میگم من که معذرت خواستم ، اما انگار شما ؟؟میگه نه منظورم این نبود ، می پرسم پسرت ؟ آره ؛ علی جان به خاله سلام کن .... راستش بخوای....تا حالا هرچی در این مورد شنیده بودم ، باور نمی کردم ، اما حالا ...اینجا!!! بهم میگه 5 سال پیش وقتی با مرتضی آشنا شدم خانواده ام با ازدواج ما مخالف بودن تا اینکه من سر حرفم وایسادم واز طریق حکم دادگاه باهاش ازدواج کردم و پدرم منو از خونه بیرون کردواز ارث محروم ........توی این 5 سال هزار بار رفتم التماس کردم که منو ببخشه اما .........خیلی از روزا رفتم واز دور مادرم وداداشام تماشا کردم.........روزایی که به دستای گرم مادرم وحمایت های خانواده ام احتیاج داشتم اما ....حتی یه نفر نبود که !!!!مرتضی هم مرد خوبی ؛ آن موقع ها وضع مالی اش خوب نبود وبیشترین علت مخالفت بابام هم همین بود ..... با ماشین باباش به شهرای اطراف جنس می برد و هفته ای یکی دو روز توی خونه بود.........دو سال پیش وقتی توی بیمارستان پسرم به دنیا آمد سه روزی بود که توی بیمارستان بودم ولی هیچکس نبود که بهم تولد پسرم تبریک بگه ...........بعد از سه روز وقتی مرتضی برمی گرده خونه وهمسایه ها بهش میگن ، خودش سریع به بیمارستان می رسونه .........هیچ وقت زندگی مرفه ای رو نداشتیم اما همدیگروخیلی دوست داریم .....وعمر روزای خوب زندگیمون نمیدونم چرا خیلی کوتاه ........ مرتضی من، سرطان خون داره ........اون باید زنده بمونه ؛ آخه ...آخه ...ما همدیگرو دوست داریم ، جنایت که نمی کنم می خوام حتی اگه مرتضی اینجوری یه روز بیشتر قراره کنارم باشه این فرصت رو بهش بدم ......اون همه ی زندگی منه !!!!!!!!!!آخرین راهی بود که سراغ داشتم مجبور شدم کلیه ام رو بفروشم آیا این گناه ؟؟اینکه من می خوام تاوان دوست داشتنم بپردازم اینکه می خوام عشقم بیشتر زنده باشه گناهه ؟؟ واماتو ....آره با توام !!!می شنوی اینجا ...باورکن همین جا..........زندگی می فروشند...!!! حالا تصمیم با خودت می خوای از لحظه های زندگیت استفاده کن یا اصلا بهم بگو برو بابا ؛ دلت چه خوش ؟؟؟ اما در هر صورت منتظر نظرتو هستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:55 توسط عارفه |
|
|
روزگار می گذشت وهمچنان یاد غریبه با من بود وحالا به من مجالی داده
شده تا بوسیله صبوری دوری اش را تحمل کنم .من هم ومن هم ؛ زندگی
می کنم .........؟؟؟!!!؟؟؟ فکرکن ، زندگی !!! زندگی زندگی . . اختیار؟؟ اختیار ، واژه ای بود که هنگام تولد ومرگ از من وتو وما نخواستند اما
برای انتخاب بهترین را ه تا رسیدن به کمال به من وتوو ما تحمیلش
کردند . می دانم سخت است اول باید خودت خوب باشی وخوب بودن رو
بشناسی وخوب ماندن رو ..... بعد دیگران را به آن دعوت کنی......... ،
این بارکه دوباره دفتر آرزوهایم را ورق زدم ودر لابه لای آن ردپای
غریبه را دیدم وبا تمام وجود حسش کردم . از حق نگذریم از اون خیلی
چیزها یاد گرفتم ویادم می ماند که یادش بمانم... !!! غریبه توزندگی مرا به خودم مدیون ساخت اما من تا عمری که دارم او را
فراموش نخواهم کرد چراکه می دانم فراموش کردن ناسپاسی است. من
یاد گرفته ام ناسپاس نباشم وخدایا تو را سپاس که مرا این گونه
آفریدی ..... من غریبه را در رویایم یافتم واما او خدا را برایم زیبا توصیف کرد ومن
رویایم را باورکردم واو هم شد آشنای سرزمین رویایی من ... "درسرزمين روياهايت آنچه در واقعيت نيست مي بيني و این ؛ رويا را زيبا مي كند" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:44 توسط عارفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گاهی باید قاصدک بود
غرق سکوت... محو تماشا..... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|