تبليغاتX
قاصدک
چقدر دردناکه که دوروبرت پراز آدم باشه ومیون این همه آدم ا حساس تنهایی و همیشه تظاهر به شاد بودن کنی ولی یه بغض تو گلوت باشه که نخوای کسی صدای ترکیدنش رو بشنوه

 وچقدر تلخه که هر چی تلاش کنی که  هرروزت متنوع تر از دیروزت باشه ُ بازم خسته بشی از تکرار زندگی

آخرش هم بفهمی  که زندگی چیزی جز تکرار زندگی.......آخرش هم می فهمی که زندگی چیزی جز تکرار شادی وغم نیست وسخت تر ودردناکتر وتلخ تر از همه اینه که بفهمی تو این دنیا واژه بی اعتمادی موج می زنه .........همش تزویر ودورویی ُ همه نامهربونن ُ وتو اعتراف می کنی که دیگه مرهم نمی خوای

دلت پرحرف.......ولی از ترس دیگران یا حتی قلمت ُ کاغذت و ازهمه بدتر دلت ُ ........روی کاغذ......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:45  توسط عارفه | 
کوچیک بودم قلبم خالی از هرچه دورویی

احساسم ساده وپاک

روشنایی را پشت سرمی گذاشتم وتنها سیاهی را در فردا می دیدم

دستانم سخاوتمندی را به ارث برده بودو نگاهم صداقت رافرا گرفته بود

واما اکنون ویرانه ای بیش نیستم

کلاغ هایی که هر روز سرنوشت مرا غارغار می کننُ وبه سادگی دختر بچه ای افسوس می خورند که روزی مهربانی را تقدیم باد کرد.......

او رفت وتنها نسیم خاطره است که می وزد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:35  توسط عارفه |