![]() |
![]() |
|
|
روزگار می گذشت وهمچنان یاد غریبه با من بود وحالا به من مجالی داده
شده تا بوسیله صبوری دوری اش را تحمل کنم .من هم ومن هم ؛ زندگی
می کنم .........؟؟؟!!!؟؟؟ فکرکن ، زندگی !!! زندگی زندگی . . اختیار؟؟ اختیار ، واژه ای بود که هنگام تولد ومرگ از من وتو وما نخواستند اما
برای انتخاب بهترین را ه تا رسیدن به کمال به من وتوو ما تحمیلش
کردند . می دانم سخت است اول باید خودت خوب باشی وخوب بودن رو
بشناسی وخوب ماندن رو ..... بعد دیگران را به آن دعوت کنی......... ،
این بارکه دوباره دفتر آرزوهایم را ورق زدم ودر لابه لای آن ردپای
غریبه را دیدم وبا تمام وجود حسش کردم . از حق نگذریم از اون خیلی
چیزها یاد گرفتم ویادم می ماند که یادش بمانم... !!! غریبه توزندگی مرا به خودم مدیون ساخت اما من تا عمری که دارم او را
فراموش نخواهم کرد چراکه می دانم فراموش کردن ناسپاسی است. من
یاد گرفته ام ناسپاس نباشم وخدایا تو را سپاس که مرا این گونه
آفریدی ..... من غریبه را در رویایم یافتم واما او خدا را برایم زیبا توصیف کرد ومن
رویایم را باورکردم واو هم شد آشنای سرزمین رویایی من ... "درسرزمين روياهايت آنچه در واقعيت نيست مي بيني و این ؛ رويا را زيبا مي كند" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 2:44 توسط عارفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گاهی باید قاصدک بود
غرق سکوت... محو تماشا..... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|