تبليغاتX
قاصدک - نگاه آخر..

تو را به خدا

ديگر با آن چشمان اشك آلودت به من نگاه نكن

داغ دلم را تازه تر  نکن

نمي خواهم دوباره از تصمیمم پشيمان شوم...

.

.

توروخدا دیگه با اماها اگرها توان گفتن رو دوباره ازم نگیر

مي داني؟؟

بعد از تو.............!!!باورکن گرفتن این تصمیم برا منم سخت بود .......ولی ؟؟؟

هيچ وقت آنطور كه باید مي دانم که ...؟؟؟ نمی شوم....

تو رفتي بالا....

بالاي بالا....

یهو اوج گرفتی ...........نمیفهمم چه جوری اما خیلی زود بزرگ شدی.......گاهی وقتا دلم واسه خود خودت تنگ میشه نه اونی که الان می خوای باشی وهستی...........میدونی آدما هیچ وقت نمی توانند ظاهر چیزی بشن که تو واقعیت نیستن ....نمی فهمم این وسط چرا ازمن فاصله گرفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....

باور کن تو این شبا نبودنت ونشنیدن صدات .................

تو این شبای بلند من دلم را به همين ستاره هاي چشمك زن خوش كردم

دلخوش به اينم كه با شمارش اين چراغك هاي بي مصرف

لحظه هاي بي تو بودن بالاخره یه روزی به پايان مي رسد ؛.................

همهء اميدم اين بود كه شبي  

تورامیان ستاره ها خواهم دید و

تو را از ميان ستاره ها خواهم چيد

....

 براي کنار تو  بودن ، برای خوشی دلت ، برای نشوندن لبخند روی لبات ،میدونستی که حاضرم جونم بدم ؛ اما !!! تو بودی که نذاشتی !!!ازم دلخور بودی که جایی واسه حرف زدن تو نذاشتم ام انگار حواست نبود که آنروز این تو بودی که برام راهی به جز این نذاشتی !!خودت بگو معنی اینکه یا قانعم کن یا قانعت میکنم چیه!!!!خودت بگو معنی اینکه بگی من تصمیمم گرفتم وحتی به خاطر این تصمیمم جلوی خانواده ام می ایستم چیه ؟؟؟؟در حالی که انگار یادت رفته بود که چند لحظه قبلش گفته بودی تو برابر با خانواده ام توی تصمیمم نقش داری هان معنی اینا چی می تونه باشه ؟؟؟؟ یا سکوت درمقابل اشتباه ویا رفتن .........ومن متاسفانه یا خوشبختانه نمی توانستم بذارم سقوط کنی آنم تو راهی که خودم یه بار تا ته این جاده رو رفته بودم ................نمي گويم كه راهي نداشتم ؛ولي به خدا پايم گير بود...تو هم كه بدت نمي آمد... اگه بدت می آمد پس چرا قبول کردی تو که قبلا اگه درمورد چیزی باهام مخالف بودی تا جایی که قانعم کنی سعی ات میکردی ولی ایندفعه چرا اینقدر راحت قبول کردی وازم گذشتی.............نگو من نگذشتم ، تو بودی که رفتی؟؟؟نگو گفتی میرم وخودت نامردی کردی ورفتی..............من که ازت نخواسته بودم ....اینقدر راحت نگو تقصیر خودت بود ببینم اصلا کلاه خودت قاضی کردی ببینی توهم تقصیری داشتی یا نه؟؟؟؟

با پوزخندِ سردت

يكي يكي گناهانم را مي شمردي.

... يادت مي آيد؟؟!

اوايل دستانت براي شمارشِ گناهانم كافي بود....

ولي حالا […]حتي اگر دست خدا را هم داشته باشي

مي بيني كه كم مي آوري...شاید حق باتو باشه شاید داری پیش خودت میگی توکه به من میگفتی تنها پیش قاضی نرو حالا چی شد خودت ؟؟؟؟؟؟؟؟نگفتم باشه بعدا هم دیگه هیچ وقت نمیگم...؟گفتم فکر میکنی واسه من راحت بود ؟؟؟وتو خیلی راحت گفتی من که نخواستم تقصیر خودت بود!!!!توکه عشقم رو ،  دوست داشتنم رو ، باور نداشتی (نگو باور داشتم که اگه داشتی ازم اینقدر زود دل نمی کندی ؟؟؟گفتی رودوست داشتنم ودوست داشتن همه شک داری .......اونوقت من خوش خیال رو باش که گفتم با بقیه هم که اینجوری کنی بامن نمیذارم ومن فرق دارم............حق نداشتی باهام بازی کنی .............با احساسم با زندگیم ................تو که هنوز هم به کسی به نام دوست اعتماد نداشتی چرا؟؟؟بهت گفتم میخوام بهت بگم آبجی چرا اجازه دادی ؟؟؟خوب بهم میگفتی نه !!!!!!!!!چرا سکوتم رو شکستی وقتی قرار نبود کنارم باشی ....من که به سکوت به تنهایی هام انس گرفته بودم چرا ازم گرفتیشون من که به سکوت قانع بودم ..........چرا بد عادتم کردی ؟؟؟ چرا حالا که دیگه همه میدونن تو عمر منی ، سمیرا بگه نه !!!دنیا زیروروهم که بشه عارفه میگه چون سمیرام گفته نه یعنی نه !!!!چرا حالا..........

باشه آنروز نگفتم تقصیر خودت بود حالا هم نمیگم !!

باشه تقصيرِ خودم بود بي انصاف!گفتی شکستمت!!!!!!!!!! اما...

گفتی دست کم توهم سرقولی که یه زمانی بهم داده بودی ، بمون وزندگی کن!!زندگی؟؟؟؟ اما اصلا حواست نبود آنروز تو بادستهای خودت عارفه رو کشته بودی عارفه همه ی غرورش همه ی وجودش آنروز شکست وتو هم لابد مثل بقیه یا نشنیدی ویا خودت زدی به نشنیدن (ولی نه تو مثل هیچکدوم از آدمهایی که تاحالا دیده بودم نبودی تو راز چشمام خواندی تو معنی سکوت هام می فهمیدی !!!بگو فقط چی شد ؟؟؟)گفتی هیچ وقت فکر نمیکردی اگه یه روزی اشتباه کنی عارفه تنهات بذاره اما یادت رفت آنروزی رو که گفتی به هر قیمتی که شده نمیذاری این اشتباه رو من بکنم !!!راستش بگو اگه از دوتا راهی که برام گذاشته بودی سکوت درمقابل اشتباهت رو انتخاب میکردم و زبونم لال اگه دوسال بعد شکست میخوردی نمی گفتی عارفه چقدر نامرد بود که دید دارم اشتباه میکنم حتی تجربه ی عینی شو داشت ولی کاری نکرد تا جلوی سقوطم رو بگیره؟؟؟لابد داری میگی اینجوری!!!؟؟خوب خودت بگو راه دیگه ای به غیر از این راهی که برام گذاشته بودی وجود داشت!!!وجود داشت ومن انتخاب نکردم چطور می توانستم غرق شدنت رو ببینم وبه رویم نیارم ودر مقابل مهربونی هات اینقدر بی تفاوت باشم که بگم به من چه خودش کرد ؟؟.........بهم گفته بودی همیشه دعا میکنی اگه قراره صد سال زندگی کنم توهم یه روز کمتر از من زنده باشی....... اگر تو خواسته بودي باور کن حالا منم کنارت بودم ....

من هم آنجا بودم

بالا...

بالاي بالا...

اما یادت بمونه که تو نخواستی ...

واما حالا که مي بيني كه ديگر پايم گيرِ گير است!

 باشه حالا هرکاری دوست داری بکن ...اگه دلت نخواد به تنهایی هات دیگه حتی سر نمیزنم ...دیگه دلت نخواد صدام بشنوی دیگه بهت زنگم نمی زنم ....اگه بهم بگی منتظر نامه هام دیگه نیستی برات نمی فرستم شون ...اگه بگی دیگه دوستم نداری و دیگه نمی خوای هیچ وقت برگردم ..........میگم چشم .چون فقط دلم میخواد تو راحت باشی ...دلم میخواد تو بخندی ...دلم میخواد هرکجاکه هستی وباهرکه بودی تو خوش باشی.......فقط همین !

كه ديگر نه من

و نه آن نگاهِ عاشق و دلسوزم...........

اما بدون که منم هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی منو سر دوراهی به این بزرگی بذاری !!! هیچ وقت فکر نمیکردم اگه یه روزی اشتباهی ازم سر بزنه تو امکان برگشت وجبران رو هم ازم میگیری ....واینقدر تلخ جوابم میدی ........شاید من درست نشناخته بودمت که فکر میکردم عارفه با بقیه فرق داره و تو ازگناهش میگذری......حتی حاضر نیستی عارفه ...؟؟؟

 نه

 سعي نكن داغِ دلم را تازه كني...

اينطوري به نگاهم خيره نشو ؛

من يكدندگي را از خودت یاد گرفته ام

برگرد به همون جایی که هستی ... عارفه واسه ی همیشه مرد ..........نمیخوام بگم دوستت ندارم چون دروغه !!!چون هنوزم مثل همیشه دوستت دارم ....حتی اگه این دلم ودوست داشتنم قبول نکنی .........حتی اگه تو دوست داشتنی رو که حتما از توچشمام حسش کردی رو انکارش کنی .........تو حتی نخواستی باهام حرف بزنی !!باشه ...حتی نخواستی این ماه آخر رو که شاید ماه بعد (.........؟؟؟ ......چشمام برای همیشه بسته شد وقلب توی سینه ام نتپید وهیچ طلوع صبح دیگه ای رو ندید چه برسه به دیدن تو...........) نباشم رو کنارت بمونم ..........حتی حلالم نکردی!!!.....حتی نخواستی و اجازه ندادی که من قولی رو که بهت داده بودم رو عملی کنم ... چرا اصلا تو فکر نکردی شاید چون اون گفته قراره تابستان بره عمل .........نمیخواد اینجوری بره چرا نگفتی شاید احساس سنگینی این حلالیت اذیتش میکنه .........چرا فکر نکردی شاید بامادرم نمی تواند حرف بزنه چون احساس میکنه اگه اینجوری بره به خانواده ات مدیون که چرا ؟؟؟چرا به جای اینا گفتی عذاب وجدان نداشته باشی که من یه «؟» بودم که نتوانستی اصلاحش کنی....(.نمیخوام بگم منتظرت میمونم که بیای چون قلبی که هزار بار تا حالا شکسته بود وبندش زده بودم رو نابودش کردی ......دیگه نمیخوام بهت بگم که لااقل ماهی یه بار بهم سر بزنی ویه شاخه گل به یاد روزایی که باهم داشتیم برام بیاری چون حتی تو دوست داشتنم رو باور نکردی)

 چون اگه رفتنی شدم که باید بگم بارفتنم فقط خونه ام عوض میشه فقط همین چون دلم چند ماهه که مرده ....................ودوست دارم فقط بعد رفتنم بیای وتموم هدیه هایی رو که بهم دادی رو ببری چون دلم نمی خواد حتی واسه ی یه لحظه مادرم بادیدن اونا به یاد این روزای تلخ اخرم بیفته وناراحت بشه ...!!!واگرهم رفتم وهنوز از عمرم باقی بود وبرگشتم که دیگه هیچ...!!!!

نه خودت  نه منِ بدبخت را

بيش از اين آزار نده

برگرد...

برگرد به همون جایی که بودی...

دیگر به خوابم پا هم نگذار

...

من به تنهایی ام عادت کردم.

اما یادت نره این رسمش نبود من که آبجی عارفت بودم !!!!!!!

اما خوب اینو هم فراموش نکن که خیلی دوستت دارم همیشه واست دعا می کنم که خوشبخت باشی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 17:10  توسط عارفه |