![]() |
![]() |
|
|
نمی دانم تو چه نسبتی با اشک داری که تا نامت بر زبانم جاری می شود ، تا یادت در قلبم شکل می گیرد ، اشک از چشمانم سرک می کشد . تا نگاهت را به ذهن می آورم قلبم تپیدن آغاز می کند ، در گوشه ی تنهایی ام خاطراتم را مرور می کنم ، خاطرات تلخ و شیرین بودن و نبودنت را ، لحظه های با تو بودن را ، لحظه های تنهایی را ، لحظه های انتظار را واکنون می فهمم عشق چه ها می کند.................. وتو می دانی که موسیقی متن این خاطرات اشک من است که از گونه هایم بر زمین سقوط می کند ، تومی دانی ومن خوب می دانم که تو می دانی ومی فهمی وحس می کنی ........... خوب می دانم که تو معصومی همچو باران ، اما بدان اشک های من معصومانه تر از باران هر شب در هجرانت می بارند.......... آیا باری دیگر گرمای شانه هایت مامن دلتنگی های کودکانه ام خواهد شد ؟؟ آیا می توانم باری دیگر به چشمانت نگاه کنم و جواب تک تک سوالهایم را بگیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا طلوع صبح دیگری در انتظار من است یا ؟؟؟ 1 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:26 توسط عارفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گاهی باید قاصدک بود
غرق سکوت... محو تماشا..... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|