![]() |
![]() |
|
|
دوباره تا وقتی این جاده به انتها برسه به تو فکر می کنم
انتهای این جاده سرزمینی که فاصله من وتورو صفر می کنه...نه شاید هم صفر نمیشه! اما به صفر میل می کنه! به این حاده که اولش از تو دورم کرد وآ خرش از کسایی که به رنگ بی رنگی عشقن فکر می کنم. وبه خدا ُ خدایی که این فاصله ها براش تعریف نشده اس. وباز به توُ این بار دیگه فقط به خود خودت فکر می کنم ... به تویی که وسط روزمرگی زندگیت گمم می کنی .....اصلا بذار ببینم من تعو زنئگیت هستم که تازه تو بخوای..... اما اشتباه نکن هر روز دعا ی خیرم بدرقه راه تو ...آرزوی داشتن یه روز خوب وپر از لبخند وموفقیت.... می بینی من هستم! یادتُ ازهمه بدبختی هام نجاتم میده... شاید یه خواب شیرین باشی برای من... ولی نگران نباش هیچکی جرات نداره از خواب بیدارم کنه ! آره خق باتو! این جاده مثل یه فرصت بی انتهاست برای خواستن ! خواستم چیزایی که داشتنشون امکان نداره اما بازم نگران نباش من عادت دارم از خدا چیزای غیر ممکن بخوام !اونم هی واسم ناز کنه وبالاخره بهم بده... اما نمیدونم چرا تورو نمی توانم ..... چرا ؟؟؟چرا خدا؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 18:25 توسط عارفه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گاهی باید قاصدک بود
غرق سکوت... محو تماشا..... |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|